+ منو حالا نوازش کن
X
تبلیغات
رایتل

دفتر در حالتی که یک مشتری هم نداره خیلی دلچسب و دوست داشتنی میشه. یعنی این چند روز کاری خیلی هم بالاتر از توقع من بود حتی با وجود اینکه همه مرخصی بودن و من و رئیس جان فقط اینجا بودیم. کل ساعت کاری مون هم در 9 تا 1 خلاصه میشه. خدا رو شکر طرح ترافیک هم نیست و من با خیال راحت می تونم ماشین بیارم و از اون هم بهتر اینکه جلوی در دفتر جاپارک هم پیدا میکنم!!

خب اینجانب تعطیلاتی کاملا بی دوس جون رو سپری میکنم. درسته که 4 بار همدیگه رو دیدیم ولی خب اینا اصلا به نظرم قرار حساب نمیشد. تلفنی هم در حد خبر دادن به همدیگه بوده که "الان من رسیدم" یا "دارم میرم" . چون ایشون یه کار موقتی داره از 9/ 10 صبح تا شب. حالا این وسط عروسی و اینا هم دو بار رفت که دیگه خیلی خسته شده بود خب خستگی دوس جون و دلتنگی مساویه با بحث و دلخوری های کوچیک و بزرگ :(

اول فروردین رفتم خونه ی مادربزرگم. حدود ساعت 8 که برمی گشتیم به دوس جون زنگ زدم که اگه کارت زود تموم میشه بیام دنبالت. اونم قبول کرد. بماند که باز من یه خروجی رو رد کردم و مجبور شدم یه دور کامل تو اتوبانا بزنم تا برسم. دوس جون شامش رو که کباب بود رو هم با خودش آورده بود. غذاش رو مشترکا خوردیم:) یه کمی همدگه رو بغل کردیم که پیشاپیش جبران نبودن های این چند وقت بشه.

روز دوم، من با دو تا از دوستام نهار رفتیم بیرون. مقصد اول سزار بود که بسته بود بعد قرار شد بریم راه چوبی که اونم خدا رو شکر بسته بود دوباره اومدیم آریاشهر و رفتیم پردیس که باز بود. من ِ خوش خوراک که از غذام راضی بودم ولی دوستام خیلی خوششون نیومد. بعد هم رفتیم خونه ی یکی شون به صرف عید دیدنی :) تا حدود 9 اونجا بودم. برگشتنی هم با دوس جون صحبت کردم که دیدم اون هم کارش تمومه. دیگه رفتم دنبالش . شام اون شبش قورمه سبزی بود که خیلی هم بد مزه بود و من هم اصلا در خوردن مشارکتی نکردم :) یه نیم ساعتی با هم بودیم و من برگشتم.

دوشنبه قرار بود برم جایی که برنامه دوس جون هست و اونجا باهاش باشم که خب حوصله م نیومد و به جاش دوباره ساعت 9 رفتم دنبالش. دوس جون هم خیلی بداهه تصمیم گرفت شام بریم رستوران. یعنی اولین رستورانی که تو یه خیابون پرت چشممون خورد مورد تایید دوس جون قرار گرفت. اسمش اگه اشتباه نکنم بی بی بود. اون شب هم دوباره کباب خوردیم . غذاش هم معمولی بود.

چهارشنبه من از دفتر رفتم خونه ی دوستم الی و تا حدود 5 اونجا بودم. شبش هم سر همین با دوس جون حرفمون شد . می گفت چرا شوهرش خونه بوده؟ و چرا تو نشستی با اونا قلیون کشیدی؟!

جمعه هم یکی از روزهایی بود که دوس جون عروسی بود و قرار شده بود 5 این طورا بیاد بیرون . اون روز هم نیم ساعت با هم بودیم.

عید با سرعت برق و باد داره می گذره و از هفته ی دیگه باز همه چی برمی گرده به روال قبلی خودش. ایشالا که روزهای همه به شادی و شیرینی بگذره. و با تموم شدن عید من و دوس جون هم بتونیم یه بیرون درست حسابی بریم و رفع دلتنگی کنیم :)

این وبلاگستان مسخره هم که حدود یک ماه هست لینک هامو خورده و پس نمیده. منم دیگه قطع امید کردم و همه رو از اول دوباره لینک کردم. اگه کسی جا افتاده بگه من لینکش کنم :)



تاریخ : یکشنبه 10 فروردین‌ماه سال 1393 | 03:09 ب.ظ | نویسنده : خانومه:) | نظرات (0)