+ روزهای خوب - منو حالا نوازش کن
X
تبلیغات
رایتل

سلام

من برگشتم :)) البته در واقع جمعه ی هفته ی پیش برگشتم ولی خب طبق روال عادی برنامه گشادی مفرط بهم اجازه آپدیت کردن وبلاگ رو نداد. بعدم به این فکر کردم که من که انقدر نوشتن رو دوس دارم از طرفی هم تمام روز در حال چرخیدن تو اینستا هستم پس چرا یه پیج اونجا درست نکنم؟ باشد که تند تند و مصور بنویسم. خلاصه که این آدرس اینستا هست و می دونم که اینجا دیگه به اون صورت خواننده ای نداره ولی هر کدوم از بچه های وبلاگی که دوس داشته باشن می تونن فالو کنن: manvashahin  فقط نفهمیدم چه مشکلی داشت که موفق نشدم مونیکا و هیلا رو فالو کنم .

خب بریم سر تعریف کردن این مدت. ما سه شنبه 5 آبان رفتم سمت شمال. یکی دو ساعت بعد هم برادر و خانمش و فسقل به ما پیوستن. کل اون سه روزی که ما اونجا بودیم بارون بود. به خاطر فسقل هم یه کم معذوریت داشتیم ، اینه که خیلی جای خاصی نرفتیم فقط در معیت فسقل بودیم بس که بچه ندیده و بی جنبه ایم:)))

روز جمعه هم من با برادرم اینا برگشتم که به کلاس روز شنبه م برسم.

دوس جون عزیز دل رو هم جمعه دیدم . کلی هم سورپرایز شدم چون آقای مهربون یه عالمه برام خرید کرده بود . یه بلوز طوسی ، یه تاپ مجلسی، یه شلوار مشکی، یه بلوز گیپور، یه کالج زرشکی، یه دامن کوتاه و یه جوراب شلواری. خدایی ش هم همه شون عااالی بودن. یکی از دوستای مامانش از ترکیه جنس آورده بود ، دوس جون هم اینا رو برای من گرفته بود. دیگه نمی دونستم چطوری ازش تشکر کنم؟؟؟؟ با کلی زور و زحمت دامن و جوراب شلواری رو برنداشتم. چون اهل دامن پوشیدن نیستم و از طرفی هم جوراب شلواری زیاد دارم. بازم ازت ممنونم دوس جون عزیزم :* ایشالا جبران کنم برات.

تا روز دوشنبه ی پیش مرخصی بودم و البته که رئیس و همکارا سرویسم کردن انقدر که زنگ زدن. شنبه کلی چیتان پیتان کردم که برم کلاس بعد چون همیشه با لباسای تکراری سرکار میرم کلاس، اون روز کلی مورد لطف و عنایت همممه ی دوستا قرار گرفتم و کلی کیفور شدم.

یکشنبه دوشنبه هم خیییلی تلاش کردم که پاشم برم دندون پزشکی ولی تنبلی بر من غالب بود و نرفتم. اه اه چقدرم از این اخلاق خودم بدم میاد. تنها کار مفید من تو اون دو روز این بود که رنگ مو گرفتم ، پگاه موهامو رنگ کرد که خیلی هم راضی بودم خدا رو شکر و یه کم هم زبان خوندم چون 4 شنبه فاینال بود.

سه شنبه ی پیش بالاخره برگشتم دفتر و در دریای کار غرق شدم. یه پرونده ی سخت و پیچیده هم داشتیم که 7/8 تا مشتری داشت ، همه شون هم با هم مشکل داشتن و قرار بود همون سه شنبه بیان که کارشون انجام باشه. منم همه ی کارهاشو انجام داده بودم فقط مونده بود که نوشته شه. رئیس خان زحمت نداده بود به خودش و برنامه رو انداخته بود 4شنبه. منم بهش گفتم که من اون روز امتحان دارم و باید ساعت 2.30 برم. بدون ثانیه ای استراحت مثل فرفره چرخیدم و همه ی کار ها رو تموم کردم ساعت 4 جنازه م رو کشیدم بیرون از دفتر.

روز 4 شنبه هم مشتری های نسبتا محترم قرار بود 9 دفتر باشن که زود کارشون تموم شه . بعد بعضی هاشون قشنگ 12 اومدن :(((( مغز ما رو هم خوردن انقدر با هم دعوا کنن و بالاخره ساعت 1.30 کارشون تموم شد و من به موقع از دفتر زدم بیرون. این ترم تیچرمون خیلی خوب و دوست داشتنی و مقرراتی بود. سر نیم ترم به طرز وحشتناکی با تقلب مقابله میکرد :)) من هم تصمیم گرفتیم واسه امتحان آخر شیطونی نکنم. تنها کاری که  کردم این بود که دو خط اول و آخر رایتینگ رو روی میزم نوشتم . سر امتحان هم دوستم پاکنش رو داد و جواب یه سوال رو روی پاک کن بهش دادم. هیچی دیگه خانومه تیچر با دقت فراوان همه رو زیر نظر داشت. سر کلاس بعدی مون که گفتگوی آزاد با یه تیچر دیگه س که از قضا خیلی هم باهاش ردیفیم بهون گفت شنیدم تقلب کردین معلم تون خیلی شاکی بود از دستتون،  اومده از روی میزهاتون عکس هم گرفته !!!! یعنی ما دهنمون باز مونده بود که یعنی آخه آدم انقدر پیگیر؟؟؟؟ کنکور سراسری که نبوده بابا. دوستم که یه عالمه تقلب روی میزش نوشته بودقشنگ فکر می کرد fail میشه و کلی حالمون گرفته شد. به جاش جلسه ی آخر کلاس گفتگو رو به نقد کردن همکلاسی ها گذروندیم که عااااااالی بود و حال من حسابی برگشت سرجاش انقدر که حرفای دوست داشتنی در مورد خودم شنیدم. البته بگم که واقعا فکر نمی کنم همچین تحفه ای باشم همونجا هم عتراف کردم که اگه خوب و مهربون به نظر میرسم دلیلش اینه که بداخلاقی ها و لوس بودن هام برای دوس جون و مامان بابای طفلی مه :))

5 شنبه نمره ها اومد و در کمال بهت و حیرت، من با نمره ی 90 تاپ نشدم. به دوستم هم داده بود 75 !!! بعد یه همکلاسی دوست داشتنی داریم که درسش معمولیه ایشون با نمره ی 93 تاپ شده بود. در این حد که خود طفلی ش به من اسمس داده بود که حتماً اشتباه شده که به جای تو ، من تاپ شدم:)))) هیچی دیگه خلاصه که تیچر جان بد از خجالتمون در اومد :((((((((

از جمعه دوس جون رو ندیده بودم. 5 شنبه با دوس جون رفتیم یوسف آباد یه شکلات فروشی هست که پیج اینستاش اعلام کرده بود تو حراجه. رفتیم یه عاااااالمه شکلات و پاستیل و کافی میکس اینا خریدیم. بعد هم همون جا کتاب های زبانم رو دادم سیمی کنن تو اون فاصله هم ذرت زدیم بر بدن بعد از مدت هاااااااااا.

بعد هم رفتیم سمت دوس جون اینا و تا 10 اینا با هم بودیم.

جمعه هم من دوس داشتم بریم سینما که خیلی وقته نرفتیم ولی نتونستم برم سایت سینماتیکت . دوس جون هم گفت بیا بریم ساعت ببینیم. اول رفتیم گیشا رو چرخیدیم ولی چیز خاصی پیدا نکردیم بعد هم رفتیم سمت ستارخان که یکی از دوستای دوس جون مغازه ساعت فروشی داشت. یه کمی از دوستش آمار فیک و اصل بودن ساعت ها رو گرفتیم یکی دو تا قیمت هم داد بهمون که چرب به نظر می اومد. رفتیم یه جا دیگه که دوس جون یه ساعت پسندید قیمتش هم بدی نبود و می تونست به بودجه ی ما نزدیک بشه. هر چند من کلا یه مدل دیگه چشمم رو گرفته بود ولی اون مدلی ها اصلش 1800 به بالا بود، های کپیش هم نمی ارزید. دیگه همونی که دوس جون به شدددت پسندیده بود رو با یه قیمت خوب خریدیم.  ست مردونه هم داشت که دوس جون می خواد به زودی بخره و ست کنیم با هم :)) بعد هم به عنوان شیرینی ش رفتیم جیگر خوردیم :)))

شنبه به سریال دیدن گذشت. گریز آناتومی رو تموم کردم و دسپرت هوس وایوز رو دارم می بینم که بد نیست ها ولی اونقدرا هم چشمگیر نیست.

یکشنبه هم بالاخره یکی از قورباغه های گنده رو قورت دادم و رفتم برای تمدید لیزر. تازه خوبی ش هم این بود که من قبلا می رفتم تجریش که واقعا برام دور بود و تو ترافیک روانی می شدم تا برم و برگردم. این سری رفتم یه جای جدید تو گیشا که دقیقا همون دستگاه رو داره و اپراتور تجریش هم اومده اینجا و تازه قیمتش هم پایین تره. خیلی هم تند و سریع کارم تموم شد. بماند که چه درد وحشتناکی داشت :((( از اونجا رفتم پیش دوس جون جانم. رفتیم بنزین زدیم. بعد هم چون دوس جون با قول غذا اومده بود بیرون رفتیم میخوش و مرغ سوخاری و چیزبرگر خوردیم. لامصب ساعت 7 عصرم که بری میخوش باز شلوغه!! بعد هم چون دوس جون شدیداً خسته بود من 8 برگشتم خونه. آقا ما یه بازی جدید کشف کردیم : smash hit یعنی حرف نداره. بازی سختی هم هست من و دوس جون تا مرحله 7 بیشتر نمی شد بریم تا اینکه دوس جون خان نسخه ی هک شده ش رو پیدا کرد و با اون تا آخرین مرحله ش رفتیم و حسابی عقده هامون رو خالی کردیم. دوس جون هم هر دو مدلش رو پاک کرد. منم اون هک شده هه رو نریختم. نگم براتون که انقدر بازی کردم که با همون معمولیش به مرحله آخر رسیدم :)))) خانومه هستم، خوره ی بازی خوشبختم :))))

دیروز هم جلسه ی اول ترم جدید زبان بود با یه تیچر جدید. دیگه این ترم کلاس گفتگوی آزاد رو برنداشتیم. بعد هم که رسیدم خونه ، خاله و مادربزرگ و فسقل اینا خونمون بودن. فسقل طفلی هم در حال درآوردن دندون آسیا هست و تب داشت. بعد با بی حالی شیطونی می کرد. یعنی هر چند متری که می دویید و آتیش می سوزوند یهو برای 30 ثانیه می گرفت می خوابید بعد دوباره پا می شد می دویید و دل ما رو کباب می کرد.

دیگه همینا دیگه واقعا شرمنده که انقدر طولانی شد. ایشالا تو پیج اینستا زود به زود تر و مختصر تر بنویسم.



تاریخ : سه‌شنبه 19 آبان‌ماه سال 1394 | 10:48 ق.ظ | نویسنده : خانومه:) | نظرات (18)