+ روزها و سالگرد - منو حالا نوازش کن
X
تبلیغات
رایتل

باز من تنبل شدم تو نوشتن بعد یادم میره کجاها رفتم و چیکارا کردم اگه بخوام از اون جایی که یادمه بگم میشه جمعه ی هفته ی پیش که با دخترای کلاس زبان رفتیم کلپچ خوری . رفتیم ستارخان که فقط قیمتش نسبتاً خوب بود. غذاشون سرد بود ، نونشون لواش بود!! زبون هم به تنهایی نمی تونستی سفارش بدی! ولی خب با دخترا خیلی خوش گذشت از اونجا اومدیم دم خونه ی ما که چند قسمت سریال دسپرت هوس وایوز (که برای کلاس زبان باید می دیدم ) براشون بریزم. بعد رفتیم بام امیر آباد که البته اون وقت صبح به جز ما هیچ بنی بشری اونجا نبود. تصمیم گرفتیم بریم بستنی بخوریم. یکی از بچه ها یه جا رو تو سیدخندان پیشنهاد داد. تو راه هم بارون سیل آسایی گرفت که نگو و نپرس . بستنی فروشی مورد نظر هم در اون ساعت بستنی نداشت البته ما که کم نیاوردیم برگشتیم سمت یوسف آباد و رفتیم صمد. من خیل اهل بستنی نیستم ولی اون روز خیلی بهم مزه داد به اندازه ای که از اون روز به دوس جون گیر دادم بریم بستنی بخوریم

شنبه ی پیش هم که تعریف کردم با دوس جون رفتیم شام سالگرد خوردیم. دوس جون هم نذاشت از غذاهای خوشمزه مون عکس بگیرم.

دوشنبه که روز سالگرد بود با مقادیری اسمس های عاشقانه و تبریک های اینستاگرمی سپری شد.

و آماااااا سه شنبه که من قول کیک رو از دوس جون گرفته بودم. ساعت 5.30 از خونه زدم بیرون پیش بسوی پوپک. از اون کیک کارملی های مورد نظرم نداشت یه کیک شکلاتی و یه شمع قلبی 9 خریدیم . همون سمت ها بودم که چراغ بنزینم روشن شد. دیگه رفتم سمت اتوبان که برم پیش دوس جون. حالا از شانس من هم ترافیک دو برابر هر روز بود. یعنی استرسی گرفته بودم که اگه خاموش کنم چه خاکی باید بریزم تو سرم؟؟ قسنگ ساعت 7 بود که رسیدم پیش دوس جون و از اونجا بی فوت وقت رفتیم بنزین زدیم تا با خیال راحت مراسم سالگردمون رو برگزار کنیم.

یه کمی هم خوراکی و آبمیوه* گرفتیم. چون می دونستم دوس جون علاقه ای به پارک نداره ، همون تو ماشین شمع مون رو روشن کردیم و فیلم و عکس گرفتیم. بعد چون نزدیک خونه ی دوس جون اینا بودیم ، دوس جون کیک رو برد خونشون بریدو یه تیکه تو بشقاب برای خودمون آورد. کادوی سالگرد هم من برای دوس جون یه کت تک خریدم که البته چون یه کمی گرون شد یه مقدار از پولشم خودش داد منم دوس داشتم یه ساعت بخرم ولی نشد بریم خرید ،  فعلا نقدی باهام حساب شده تا سره یه فرصت که بریم بزنیم تو گوش پول

دوستم که طلاق گرفته و شوهر نامردش بچه شون رو برداشته رفته، هفته ی پیش اومده بود تهران دنبال یه سری از کاراش. چهارشنبه من داشتم از کلاس برمیگشتم که زنگ زد گفت پیش مرنوشه و داره می بردش بیرون . این وسط یه آکولاد باز کنم مزنوش طفلی رو بگم که شوهر بی معرفتش انقدر کم برای این دختر وقت گذاشت و ریز ریز کرم ریخت تا بالاخره هفته ی پیش صدای خانواده مرنوش هم در اومد و بعد از کلی جلسه خانوادگی و حرف و حدیث تصمیم گرفتن طلاق بگیرن یعنی دلم براش کبابه ها که تو این وضعیت که دلخوشی به شوهرش بود اونم این طوری کرد. آکولاد بسته. اون روز سه تایی رفتیم بیرون و بعد از دو ساعت ترافیک رسیدیم سعادت آباد که شام بخوریم. مرنوش طفلی هم خیلی افسرده بود و کلا در حد کلمه حرف می زد. بعد از شام اونا می خواستن برن بام امیر آباد . ساعت حدود 10 بود و منم حسابی خسته بودم دیگه منو رسوندن خونه و خودشون رفتن.

این دوستم چون مشهد زندگی میکنه تهران یه جای کوچک اجاره کرده که واسه کارای دادگاهش که میاد اونجا بمونه. 5 شنبه منو دوس جون رو دعوت کرد اونجا. روز اول محرم هم بود و بیشتر از تعداد آدما ، هیئت اون سمت ها بود. یه دو ساعتی اونجا بودیم  و برگشتیم سمت خودمون. حالا من دلم بستنی می خواست ، دوس جون کباب هوس کرده بود. رفتیم کبابی همیشگی مون سر گیشا که دیدیم کلی دکور و پرسنل عوض کرده یه کم مردد بودیم که بریم تو یا نه که خانم صندوقدار با لبخند بهمون اشاره کرد بفرمایید داخل. هیجی دیگه رفتیم کباب سفارش دادیم که خییییییلی معمولی بود . برنجشون هم دم نکشیده و تقریبا بی کیفیت بود. اکثر مشتری ها آش سفارش داده بودن. به هر ضرب و زوری بود غذا رو خوردیم و اسم رستوران رو از لیست رستوران های مورد علاقه خط زدیم.

جمعه هم یه ساعتی رفتم پیش دوس جون که البته ایشون منو گول زد و رفتیم پیتزای مرغابی زیبا خوردیم. راستی من یه بار از پیتزای اینجا عکس گرفته بودم برای اینستاگرم رستورانه فرستاده بودم . عکس ها رو برای مسابقه گذاشتن که عکس ما چهارم شد اونا هم لطف کردن به ده نفر جایزه دادن همین روزا میریم جایزه مون که یه پیتزا مخصوصه می گیریم.

دوس جون هم کارش تعطیله و یه کمی استرسش کم شده و اینا باعث شده ایشون تبدیل شه به گل پسر دوست داشتنی و خوردنی من

یکشنبه هم با هم بودیم. جای خاصی نرفتیم ، یه چایی هیئتی خوردیم و دوس جون دو تا بازی ریخت رو گوشی من و با کلی ذوق و هیجان بازی کرد.

امروز هم احتمالا با همیم . همین الان یک عدد مشتری سمج اومد من برم



تاریخ : سه‌شنبه 28 مهر‌ماه سال 1394 | 11:43 ق.ظ | نویسنده : خانومه:) | نظرات (3)