+ روزهای دلپذیر - منو حالا نوازش کن
X
تبلیغات
رایتل

صبح دلپذیر مهری تون بخیر.

از دوشنبه ی پیش شروع کنم که مامانم از نصفه شبش حالش بد شده بود. صبح هم داداشم طبق روال همیشه فسقل رو آورد خونمون. من بمیرم براش که با تمام شیطونی ش، به شدت به مامانم وابسته س و اون روز فهمیده بود مامانم مریضه، بسیار خوب و خانم رفتار می کرد. امر خطیر غذا دادن بهش هم به من محول شد . من شرمسارم که بگم کلهم یک قاشق غذا خورد. برای اولین بار تو عمرم هم پوشک عوض کردم که خیلی هم سخت نبود. البته شماره یک بود ، از الان با دوس جون اتمام حجت کردم شماره دوی بچه گردن خودشه عصرش من یه سر رفتم پیش دوس جون. اومدیم از سوپرمارکت مجتمع شون خوراکی بخریم بعد یه دختر خیلی خوشگل و شیک اومد تو و سلام و احوالپرسی گرمی با دوس جون کرد، دوس جون بی معرفت هم خیلی گررررم جوابش رو داد. هیچی دیگه مدیونید اگه فکر کنید این جریان سرآغاز به یحث طولانی نبود. آقا چیکار کنم من حسودم اصن املم بدم میام کسی با دوس جون احساس نزدیکی کنه البته منظورم غریبه هاس و گرنه کسی که بشناسم و مورد اعتمادم باشه با دوس جون مسافرتم بره مشکلی ندارم. اون روز از همه بیشتر خنده های دوس جون عصبی م میکرد که به جای اینکه نادم و پشیمون باشه از ناراحتی من خنده ش گرفته بود

سه شنبه الی دوستم بعد از مدت هاااااا اومد خونمون. مامانم هم یک عدد پلو خورشت قیمه بادمجون معرکه درست کرده بود و من و الی تا خرخره خوردیم و افتادیم یه گوشه به حرف زدن از آبان پارسال یه عاااالمه کتاب هایی که نمی خوندم رو جمع کرده بودم ببرم کتابخونه بدم هی پیش نمی اومد. دیگه اون روز دوس جون زنگ زد و قرار شد 6.30 بیاد سمت ما که البته از ساعت 6  اعلام حضور کردن. منم تندی حاضر شدم با الی از خونه اومدیم بیرون .

6.25 رسیدیم کتابخونه ی پارک شفق و دیدیم ساعت کار رو  زده تا 6.30 . البته که خانومه فقط کتابها رو قبول کرد و گفت الان آخر وقته و نمی تونم ثبت نام کنم. دیگه یه کمی با دوس جون تو پارک قدم زدیم. و برگشتیم سمت دوس جون اینا تو راه یه عالمه دعوا کردیم که چی بخوریم من دلم فلافل می خواست دوس جون می گفت نه. آخر راضی ش کردم بریم فلافلی . بعد دقیقا بغل رستورانه یه جیگرکی زده بودن. هر دو هم میز صندلی گذاشته بودن تو پیاده رو. هیچی دیگه دوس جون گیر داد که بیا جیگر بخوریم. هر چی گفتم عزیزم برای من ساندویچ بگیر برای خودت جیگر همین جا می شینیم با هم می خوریم قبول نکرد. دو تا ساندویچ گرفت خوردیم. بعد گفت من سیر نشدم می خوام جیگر هم بگیرم !!! گفتم باشه ، برای اینکه دلش نشکنه چند لقمه هم خوردم باهاش. بعد قشنگ احساس می کردم  خودش داره به زور می خوره از ترس من که بهش گیر ندم .شبشم هی اسمس می داد حالم بده از بس خوردم دارم می ترکم

4شنبه دوس جون برنامه بود منم تا 8 اینا خونه بودم. بعدم با پگاه رفتیم بام امیر آباد . 5شنبه صبح پدوس جون هی گفت برنامه دارم، ندارم. برنامه ی منم با دوستام هماهنگ نشد که بریم بیرون. دوس جون نرفت و عصرمون رو با هم گذروندیم. من از خونه پسته و میوه ی پوست کنده برده بودم. یه کمی خرت و پرت دیگه هم خریدیم. دوس جون هم کلی گوگولی و دوست داشتنی بود. اول هم قرار نبود بریم شام بخوریم ولی ساعت 8 که شد دیدیم هر دومون گشنه ایم. دو تا نتبرگ داشتم برای رستوران ایران ایتالیا تو چهارراه ولیعصر. به همونجا زنگ زدیم که گفت می تونید بیاید. رستوران بامزه و نسبتاً شلوغی بود . من پاستا آلفردوی عزیزم رو سفارش دادم و دوس جون چیز برگر. غذا ها رو خیلی دیر اوردن ولی کیفیت و حجم غذا خوب بود و بسی لذت بردیم. میوه ها هم رو دستم باد کرد و مجبور شدم خودم بخورمشون

جمعه هم که روز دخترونه بود و کلی با بچه ها برنامه داشتیم. قرار شد نهار بریم فرحزاد. مدیونید اگه فکر کنید دوس جون تلاش نکرد گولم بزنه که به جای دوستام با ایشون برم. البته که من دختر خوبی بودم و گول نخوردم. دیگه یکی از بچه ها ماشین آورد و رفتیم فرحزاد. اونجا هم اگه اشتباه نکنم رفتیم رستوران تخت جمشید. جوجه، چنجه و کباب سفارش دادیم. غداها خیلی معمولی بود و واقعا به قیمتش نمی ارزید. خدا رو شکر کسی اهل قلیون نبود و بعد غذا سریع پاشدیم. بعد یکی از بچه ها هی اسم کیک و شیرینی می آورد ما هم که شیکمووووو قرار شد بریم پوپک یه چیزی بگیریم. بعد من دیدم تولد یکی از دخترا وسط هفته ی دیگه س و ممکنه نتونتیم اون روز ببینیمش. تصمیم  گرفتم کیک تولد بگیرم براش دیگه با خودش رفتیم کیک انتخاب کرد. روی کیک هم برامون نوشتن. شمع هم عدد اشتباهی خریدیم و اومدیم خونشون. واااای که چقدر کیک های پوپک خوبن. یادم می افته از خوشمزگی ش گریم می گیره یکم تولد بازی کردیم و تو سر و کله ی هم زدیم. بعد دیدیم مرنوش تو گروه تلگرام مون نوشته خونه تنهام. هیچی دیگه گله ای پا شدیم اومدیم پیش مرنوش.  من می خواستم برم پیش دوس جون که ایشون اعلام انصراف کردن. خودشون هم با حسود خان رفتن بیرون. خلاصه که آخر هفته و تعطیلات خوبی داشتم و حسابی بهم خوش گذشت.

خدا رو شکر دفتر از اون حالت شب عیدی در اومده و خلوت شدیم.  دیروز که از صبح مشتری نداشتیم من با خیال راحت تمام آمار های فص*لی و ارزش اف*زوده و بقیه کوفت و زهرمار ها رو در آوردم. ما معمولا 2.15 اینطورا می ریم. همون موقع ها یه خانمی اومد با کلی اصرار که من باید برم شهرستان و تو رو خدا امروز کارم رو انجام بدید. ما پرونده ش رو گرفتیم دیدیم نقصی داره تا بره کامل کنه بیاد ساعت شد4 . یعنی دلم می خواست کله ی خانومه رو بکنم ها. خودم برم دنبال کار اداری کسی 5 دقیقه هم خارج از وقت برام کار انجام نمیده اون وقت من کارمند نمونه ام و دو ساعت خودمو معطل میکنم

ترم جدید زبان از فردا شروع میشه با کتاب های تاچ ستون. من این ترم به جز کلاس خود ، کلاس گفتگوی آزاد هم اسم نوشتم . یعنی روزای زوج از 3 کلاسم تا 6 و ربع.  معلم این ترم رو هم می شناسم و سه سال پیش باهاش کلاس داشتم. به دوستام پیشنهاد دادم درخواست بدیم این ترم همین معلم رو برامون بذارن ولی چون یه کم سختگیره بچه ها قبول نکردن. یعنی وقتی رفتم تو سایت ثبت نام کنم اسمشو دیدم کلی حال کردم که اتفاقی همون رو برامون گذاشتن . جالب اینجاس که موسسه ما 30/40 تا معلم داره بعد من بین 5/6 تاشون گیر افتادم البته خدا رو شکر همه شون دخترای ماه و حرفه ای هستن و من باهاشون اوکی ام. راستی اون تخفیف رو که برنده شدم رو گفتن باید ترم دیگه استفاده کنی.

امروزم اگه بشه برم یه مانتوی سرکار بخرم. انقدر مانتوم کهنه و زشت شده هر روز با غصه می پوشمش



تاریخ : یکشنبه 5 مهر‌ماه سال 1394 | 11:38 ق.ظ | نویسنده : خانومه:) | نظرات (1)