+ تعطیلات خود را چگونه گذراندید - منو حالا نوازش کن
X
تبلیغات
رایتل

بسیار عالی بود خدا رو شکر عیدتون مبارک نماز روزه هاتون هم قبول از معدود تعطیلاتی بود که هر روز بیرون بودم و راضی ام ازش.

از قبل تر بگم یعنی روز دوشنبه ی دو هفته پیش که خیلی اتفاقی بچه ها برای تولد مرنوش کیک خریدن و رفتن پیشش منم بعد از افطار بهشون پیوستم . کادو هم بهش پول دادیم. خیلییییی وقت بود بهش سر نزده بودیم و حسابی عذاب وجدان داشتم من. ولی تو ماه رمضون واقعا برام سخت بود. تولدش بهوونه ای شد که بریم ببینمیش چون 4 روز مونده بود به تولدش توقع کیک رو نداشت و سورپرایز هم شد 

21  ماه رمضون یعنی چهارشنبه دوس جون با وعده ی ساندویچ نیم متری های نزدیک خونه شون من رو کشوند بیرون. منم یه کم نون پنیر برده بودم دوس جون هم زحمت چایی رو کشید . بعد تحت تاثیرات خاله پری بودم سر یه حرف معمولیه دوس جون داشتم می خندیدم یهو وسطش زدم زیر گریه. بعد دوس جون فکر میکرد مسخره بازیه هی می خندید من بیشتر گریه می کردم بعد که فهمید کلی بغلم کرد تا آروم شم. بعدم رفتیم یک عدد ساندویچ همبرگر ویژه گرفتیم و نصف کردیم که حتی نصفش هم زیاد بود برامون. خواهر دوس جون هم از بغلمون رد شد که گویا ما رو ندید.

پنج شنبه شب هم یه آثاری از خاله پری مشاهده شد که من جمعه رو روزه نگرفتم و تا شنبه هم فقط آثار بود. دیگه نمی دونم باید می گرفتم یا نه. جمعه دوس جون یه کم خودش رو لوس کرد برای بیرون اومدن همون موقع هم دخترا زنگ زدن که شام بریم بیرون. با دخترا رفتیم یه دوری زدیم بعد هم رفتیم سیدنی به صرف فیله سوخاری.

یکشنبه با حضور پررنگ خاله پری و بدن درد فراوون با دوس جون رفتیم گیشا که من یکی دو تا خرده ریز بگیرم. بعد هم سر پاساژ وسوسه شدیم و دو عدد هات داگ گرفتیم. راستی همون روز هم مامان جان لطف کردن و به جای تلویزیون قدیمی اتاقم یک فروند تلویزیون جدید فرداعلا خریداری کردن باشد که از این به بعد با لذت بیشتری سریال ببینم.

فسقل خانم جدیدا دو شنبه ها و چهارشنبه ها میاد خونمون بعد حدود یه ماه هست که راه می ره. یعنی از 7 صبح که میاد تا 11 شب که برن به جز موقع هایی که خواب باشه داره راه می ره. به حدی که ما از دستش سرگیجه میگیریم. به مامانم می گم فسقل می خواد بیاد خونمون خوشحالیم می خواد بیاد بعد انقدر راه میره و اتیش می سوزونه شب که می خواد بره هم خوشحالیم که داره می ره

سه شنبه هم با دوس جون رفتیم سینما آزادی فیلم گینس که بسیار پایین تر از انتظارمون بود. از این فیلم های کمدی که  بیشتر شوخی هاش دلقک بازی هست رو من خیلی دوس ندارم.  مخصوصاً که یه بازیگر با مشکلی ذهنی داشت که مثلا نمک داستان بود. یه نکته ی جالب هم اینکه در کمال تعجب بوفه ی سینما خیلی علنی کار می کرد و همه هم مشغول خوردن بود.

4 شنبه هم پکاه و هیلدا بعد افطار می خواستن بیان پیش من هر چی بهشون اصرار کردم که برای شام بیان قبول نکردن. منم رفتم کالباس و قارچ و چیپس خریدم و یک عدد چیپس و پنیر مخصوص سرآشپز خانومه براشون درست کردم که بسیار هم مشعوف شدن. دیگه تا حدود 12 بودن بعد هم هیلدا رفت که شب بمونه خونه ی پگاه اینا. چون هردوی نامردشون 5 شنبه تعطیل بودن نموندن پیش من که بتونن صبح بخوابن.

5 شنبه دوس جون برنامه داشت. منم یه کمی سریال دیدم و جاتون خالی آلبالو خوردم بعد دیدم حوصله م داره سر می ره پاشدم با پگاه رفتم خونه هیلی اینا. اونجا هم باز کلی چیزهای هیجان انگیز و خوشمزه خوردیم و بعد ازشام برگشتیم خونه.

دوس جون اینا چاه خونشون زده بالا و دروغ نگم یه ماهه درگیرشن . جمعه هم باز خونشون رو آب برداشته بود هیچ کس رو هم پیدا نکردن که بیاد ردیف کنه براشون. دیگه عصرش رفتیم بیرون جای خاصی نرفتیم تو مجتمع بودیم ولی خوش گذشت از اون روزهایی بود که کلی مهربون بودیم با هم این چند روز هم من همه ش سردرد دارم که جمعه توسط دوس جون مهربون مداوا شد تازه دوس جون برامون ساندویچ کالباس هم درست کرده بود و آورده بود حالا بماند که سس سفید رو خالی کرده بود توش ولی واقعا مزه داد. کلا عاشق هر چیزی هستم که دوس جون خودش به نیت من درست کرده باشه حالا می خواد لقمه ی نون پنیر باشه یا ایشالا یه روزی پاستا آلفردو

شنبه هم دوس جون یه کم درگیر خونه بود تا عصر که خیلی بداهه تصمیم گرفتیم باز پاشیم بریم سینما. برای سانس 8 فیلم عصر یخبندان بلیط گرفتم و حدود 6.30 رفتم پیش دوس جون که پیشنهاد داد یه کم بریم بوستان گفتگو قدم بزنیم. البته بعد مشخص شد که سه تا از بچه گربه ها شون رو تو اون پارک ول کردن. دوس جون می خواسته اونا رو ببینه دیگه نگم که تو پارک چقدررررر گربه بود در رنگ ها و سایزهای مختلف . بچه گربه های دوس جون اینا رو هم یافتیم در حالی که خواهره دوس جون اومده بود داشت ازشون فیلم می گرفت . ما هم دیگه نرفتیم جلو که سلام علیک کنیم. وااااااای که چقدر بچه گربه ها بانمک و دوست داشتنی هستن. چی میشد آدم یه بچه گربه داشت که هیچ وقت بزرگ نمی شد و به همون کوچولویی می موند؟؟

سر راه دو عدد آب هندونه زدیم بر بدن و رفتیم سمت سینما. فیلمش نسبتاً خوب بود و داستان جالبی داشت. تنها اشکالش به نظر من این بود که تا وسط های فیلم من هنوز نفهمیده بودم نسبت شخصیت ها با هم چیه. البته ممکنه واسه من پیچیده بوده باشه. ولی در کل خوب بود و بعد فیلم کلی با دوس جون در موردش تبادل نظر کردیم.

دیروز هم که آخرین روز تعطیلات بود و ما یک عدد قورباغه گنده رو قورت دادیم و ماشین رو بردیم برای تعویض روغن. بعد هم دلتون نخواد با دوس جون در طوفان و گرد و خا ک گیر کردیم. به حدی که ماشین قشنگ تکون می خورد. بعد هم که بارون سیل آسای دوس داشتنی شروع شد. یه فیلم خنده دار هم از دوس جون گرفتم که هر کاری کردم موفق نشدم بذارم اینستاگرم . البته که دوس جون وقتی فهمید خیلی هم خوشحال شد که موفق نشدم

از پیش دوس جون هم که اومدم سر راه از دکتر آرین پیتزا و چیزبرگر گرفتم و رفتم یه سر پیش مرنوش و تا ساعت 11 با پگاه پیشش بودیم به صرف کلی غیبت

دیدن فصل آخر گریز آناتومی باعث شد دلم بخواد کلش رو آرشیو کنم. همه ی فصل هایی که نداشتم رو سفارش دادم و به دستم رسید ولی یکی از سی دی هاش نمی دونم چه مشکلی داره که وقتی می ذاری تو لپتاپ یا کامپیوتر هیچ اتفاق خاصی نمی افته و وقتی رو درایو سی دی کلیک میکنی پیغام میده سی دی رو بذار . کسی می دونه علتش چیه؟؟ فرمتش هم mkv هست.

راستی لینک ها رو درست کردم ولی مطمئنم کلی ش جا افتاده . لطفا هر ک قبلا لینک بوده و هنوز اینجا رو می خونه آدرس بذاره که لینکش کنم.

و در آخر اینکه امروز اولین سالگرد فوت بابای دوس جون بود. اگه تونستید براش فاتحه بخونید.

امروز هم خدا رو شکر نسبتاً خلوت هستیم و من از فرصت استفاده کردم اومدم بنویسم. دیگه همینا دیگه.



تاریخ : دوشنبه 29 تیر‌ماه سال 1394 | 01:10 ب.ظ | نویسنده : خانومه:) | نظرات (7)