+ منو حالا نوازش کن
X
تبلیغات
رایتل

ای خدا چی می شد من انقدر تنبل نبودم و همونطوری که دوست دارم هر دو سه روز یه بار می نوشتم تا طبق روال معمول همه چی از ذهنم پاک نشه؟؟ واقعا هیچکس رو به تنبلی خودم ندیدم. تازه این گشادیسم در نوشتن، شامل گشادیسم در کامنت گذاشتن هم میشه همه ی پست ها رو ریز به ریز می خونم ها ولی برای نظر دادن باز تنبلیم می زنه بالا

از 5 شنبه 22 خرداد بگم که دوستم برنامه استخر و آفتابمون رو کنسل کرد و قرار شد جمعه بریم. عصرش رو با دوس جون بودم که کلا چیز خاصی ازش یادم نیست.

جمعه صبح هم دوستم خیلی شیک باز دبه کرد و انداختش برای هفته ی بعد. عصرش هم یه سر رفتیم پیش مرنوش که شرایطش همونطوری هست هنوز متاسفانه و تا حدودی هم از دست همسرش شاکیه . هر دوشون واقعا شرایط سختی دارن . فقط و فقط امیدوارم با سلامتی مرنوش مشکلاتشون حل شه ...

بعد از اونجا هم باز من رفتم پیش دوس جون و احتمالا تو مجمتع شون بودیم و جای خاصی نرفتیم.

یکشنبه شب تولد دوس جون میشد و از طرفی هم خبر رسید که فسقل خانوم اینا از دوشنبه میان خونه مون. چون احتمال می دادم که دیگه دوشنبه برنامه ی بیرون رفتن مون جور نشه قرار شد همون یکشنبه به مناسبت تولد دوس جون بریم بیرون. نمی دونم چرا امسال برای تولد دوس جون برنامه ریزی خاصی نکرده بودم و البته بعدش کلی پشیمون شدم و عذاب وجدان گرفتم چون حس کردم تولدش خیلی معمولی گذشت. کادوهاش هم که از یه ماه قبل با هم خریده بودیم. یک عدد شلوار کتون، یک عدد تی شرت یقه دار سورمه ای و یه کالج که آخری رو خودش تنهایی رفت خرید و من هنوز ندیدمش از بس که این بچه در پوشیدن لباس های نو امساک می ورزه

هیچی دیگه اون روز هم سر راهم رفتم بی بی و به جای کیک کامل ، از این کیک های تیکه ای که جدیدا کشف کردم ، گرفتم . شمع هم از خونه اورده بودم و پیش بسوی دوس جون. اول که مراسم فوت کردن شمع و کیک خوردن رو به جا آوردیم به همراه کلی ما*چ و مو*چ و تبریکات و یه فیلم دو دقیقه ای خنده دار هم گرفتیم. بعد هم یه کمی استیکمن بیس جامپر بازی کردیم تا تصمیم بگیریم برای شام. به دوس جون هم گفتم هرررر جا که خودت دوس داری پیشنهاد بده و ایشون هم سریع گفت پس بریم ترنج چیزبرگر بخوریم.

 خیلی هم ساعت خوبی رسیدیم چون هم جا پارک پیدا کردیم و هم هنوز خیلی شلوغ نشده بود و بعد از سفارش دادن ما غلغله شد. غذاش هم چندان خوب نبود یعنی من و دوس جون متفق القول حدس می زدیم که همبرگرش کارخونه ای و بی کیفیته و این از رستورانی که واسه همبرگر معروفه واقعا بعیده. دوس جون هم هی حسرت می خورد که کاش به جاش رفته بودیم دکتر آرین.

بعد هم یه نیم ساعتی تو مجتمع شون موندیم و تا جایی که میشد عشق و علاقه نثار دوس جون کردیم که با دل خوش وارد 28 سالگی شون بشن

دوشنبه هم فسقل اینا اومدن خونه مون و تا 4شنبه من در حال نی نی بازی بودم که جاتون خالی حسااااابی چسبید من تجربه ی خاصی از پسربچه ندارم ولی همون طوری که حدس می زدم نی نی دختر بی نهاااایت شیرین و خوردنیه یعنی هر چی بگم کم گفتم.

5شنبه هم خدا قسمت کرد بالاخره رفتیم استخر . اول از همه کلی ممنون بابت توصیه هاتون در جهت آفتاب گرفتن مخصوصا در مورد روغت هویج و آب قند. تو راه که می رفتیم هوا کاملا ابری بود و ما قشنگ ناامیدانه داشتیم می رفتیم ولی یهو خوش شانس شدیم و تا وارد محوطه ی استخر شدیم هوا آفتابی شد. دو نفر آدم به اندازه یه وانت بار بندیل داشتیم  تا حدودای ساعت 5 اینا تو محوطه بود و بعد هم رفتیم خودمون رو شستیم که بریم تو آب که آبش هم جدا کثیف بود .

بعد هم خسسسسته و کوفته برگشتیم سمت خونه در حالی که شاید کلا نیم درجه تیره شده بودیم منم رفتم پیش دوس جون در حالیکه از گشنگی در حال ضعف بودم. رفتیم سر پاساژ و یک عدد هات داگ بخار برام خرید که خییییلی هم عالی بود بعد هم سر یکی دو تا موضوع ریز دلخور شدیم از هم. دوس جون یهو تو خیابون چشمش افتاد به یه فروشگاه تو مایه های شهروند گفت بریم تو ببینیم چی داره. بعد شروع کرد به جمع کردن چرت و پرتایی مثل بادوم هندی و شکلات ، چیپلت ، بیسکویت و چند تا چیز دیگه. بعد از من پرسید فلان چیز رو میخوری بگیرم؟ منم به شوخی زدم پشت دستش که نه نمی خواد بگیری چرا الکی پول می ریزی دور؟ هیچی دیگه ایشون هم بهشون برخورد و بلند برگشت گفت چرا اینطوری میکنی؟ می خوام بخرم!! که همین بلند حرف زدنش هم باعث شد من دلخور شم.

دیگه خیلی سر سنگین بودیم تا من برگشتم خونه و از شدت خستگی ساعت 9.30 خوابیدم .

جمعه صبح هم با دوستم اوکی کردیم که باز بریم استخر و تازه مثلا می خواستیم 11 اونجا باشیم که خب البته یک رسیدیم که این سری خدا رو شکر آفتاب حسااابی داغ بود. اول ساندویچ های نهار رو زدیم بر بدن بعد هم ولو شدیم واسه خودمون. یه نکته ای هم که من کشف کردم این بود که خیس بودن از همه چی بهتره واسه تیره شدن. حدود یه ساعت دوستم خوابیده بود و من یک دقیقه یه بار آب می پاشیدم بهش. بعد دیدیم دقیقا همون قسمت از بدنش دو درجه تیره تر از بقیه جاهاش شده بود. منم که در کل یه درجه تیره شدم که احتمالا با حموم رفتن همون هم از بین بره.

برگشتنی هم هی به دوستم اصرار کردم که پاشو بیا خونه مون که آخر قبول کرد. بعد رسیدیم دم خونه ملتفت شدم که کلیدام رو گم کردم و کسی هم خونه نیست خیلی هم خوب هیچی دیگه اول یه سر رفتیم خونه ی پگاه اینا (که همسایه مون هستن) بعد هم رفتیم پیش مرنوش و تا حدودای 8 که مامانم اینا برگشتن اونجا بودیم. دوس جون هم اون روز برنامه داشت.

شنبه هم بازی شیرین ایران آرژانتین بود که هم کلی لذت بردیم و هم کلی حسرت خوردیم که ای کاش اون گل رو نخورده بودیم. یعنی من خوشحال و ذوق زده داشتم دکمه های مانتوم رو می بستم که بعد بازی برم بیرون که گل رو خوردیم دیگه تا مامان اینا در شوک گل بودن من سریع اومدم بیرون بسوی دوس جون . البته تا رسیدم مامانم زنگ زد که تو کجا پا شدی رفتی؟ مگه باختن هم بیرون رفتن داره؟ گفتم باشه میام تا 20 دقیقه دیگه. و 20 دقیقه با دوس جون در مورد بازی حرف زدیم و هی حسرت خوردیم   دوس جون هم حسابی از رنگ پوستم خوشش اومد. بعد همچین ذوق می کرد انگار مثلا 5 درجه تیره شده حسود خان هم زنگ زد به دوس جون که دوس جون  نمی خواست جوابش رو بده ولی من گوشی برداشتم و طبق معمول شروع کرد به کل کل کردن. منم شوخی جدی بهش گفتم بابا دوس جون نمیخواد باهات حرف بزنه و چرا بیخیال نمی شی؟ بعد ول نمی کرد که قطع کنه تا آخر یه پشت خطی برای دوس جون اومد و هر چی محترمانه باهاش خدافظی کردم قطع نمی کرد. منم همونطوری تلفن رو قطع کردم.

بماند که اون شب چه بلایی سر دوس جون آورد و چقدرررررررر حرصمون داد. حتی یادآوری ش هم اعصابم رو خورد می کنه فقط در این حد بگم که به جز دیشب تمام این هفته رو من شب ها کابوس های مربوط به اون آشغال رو دیدم. دوس جون ساده فکر میکرد بعد از قضیه ی شنبه شب که دوس جون دیگه علنا بهش گفته بود "آقا من دوستی مثل تو نمی خوام" بی خیال بشه ولی من چشمم آب نمی خورد که متاسفانه حدس من درست بود و باز از یکی دو روز پیش شروع کرده به زنگ اسمس زدن به دوس جون. ای خدااا خودت شر این حیوون رو از سر دوس جون کم کن

یک شنبه هم رفتیم خونه ی برادرم اینا. البته در اصل به خاطر فسقل خانوم رفتیم من و مامانم با هم رفتیم و بابام بعد اومد. برگشتنی هم اون دو تا با هم برگشتن و من تنها چون دو ماشینه بودیم. بعد هر چی با دوس جون هماهنگ کردیم که چند دقیقه همدگیه رو ببینیم برنامه هامون با هم جور نشد و من برگشتم خونه.

دوشنبه صبح هم خیلی یهوویی از سایت دیجیکالا یک عدد هارد اکسترنال سفارش دادم در جهت دیدن و ذخیره کردن سریال عصر هم برام آوردنش. البته دو تا فلش هم برای رئیس و همکارم قرار بود بگیرم که یهو همه رو با هم گرفتم و تا شبش هر چی فیلم و عکس داشتم بانضمام بفرمایید شام ایرانی و شوخی کردم هامو ریختم رو هاردم و هی واسه خودم ذوق کردم از بس که بی جنبه م

دیروز هم با هم رفتیم سینما فیلم متروپل که انصافا مسخره و ابتدایی بود. انگار این کارگردان عزیزمون تو همون دوره ی قیصر گیر کرده و کلا هم قصد نداره بیخیال شه. حالا باز تو فیلمای قبلی ش چهار تا دیالوگ خاص خودش رو داشت که در نوع خودش خیلی خوب بود که این فیلم خدا رو شکر این مورد رو هم نداشت. بیشتر آدما هم وسط فیلم پا شدن رفتن

دوس جون زود رسیده بود و قبلش به من زنگ زد که من گشنمه برای تو هم ساندویچ بگیرم؟ که من گفتم نهههه من کاملا سیرم. به جاش بعد از سینما یک عدد ساندویچ برای من گرفت که یه وقت خدایی نکرده بچه م نیفته حالا ساندویچ که خوبه، جدیدا یه گیر عجیبی دادم به آلبالو یعنی هر ررررروز عصر نیم کیلو آلبالوی نمک زده می خورم بعدش هم قشنگ نئ*شه میشم از شدت ذوق.

از دفتر هم بگم که تقریبا روزهامون شلوغه و من بیچاره هم درگیر کارای اظهارنامه هستم یعنی هر چی بگم از حسابداری اینا بدم میاد کم گفتم من نمی دونم چرا همه ی کارهای این مدلی دفتر گردن منه آخه؟؟ دعا کنید قبل از آخرای تیر که حسابی شلوغ میشه من کارم رو تموم کنم

خلاصه که این بود چیزایی که از این چند وقت تو ذهنم مونده بود. راستی من خیلی خیلی به بازی امشب خوش بینم و ته دلم قرصه که امشب ما برنده ایم پس با کلی انرژی مثبت منتظر این برد شیرین هستیم

 پ.ن: عوض کردن اسم وبلاگ باعث شد آماره بازدیدم از حدود روزنامه 130/40 بیاد روی 70/80 ولی مدیونید اگه فکر کنید این عبارت های جستجو شده سر سوزنی تغییر کرده باشن 

پ.ن2: زنگ زدم استخر فهمیدم کلیدام اونجا مونده بود



تاریخ : چهارشنبه 4 تیر‌ماه سال 1393 | 03:04 ب.ظ | نویسنده : خانومه:) | نظرات (0)