+ منو حالا نوازش کن
X
تبلیغات
بازی پارس آنلاین

نزدیک یک ماه از آخرین پستم می گذره از اون دوره هایی بود که رو مود نوشتن نبودم اصلا. خبر خاصی هم نبوده به جز یه دوره ی بیخبری 5 روزه بین من و دوس جون. یه کمی بی حوصله بودم ، خاله پری هم حضور پررنگی داشت و همینا باعث شد به دوس جون بگم بیا یه مدت با هم در تماس نباشیم. مثلاً یه ماه. البته که بعد این همه سال می دونستم مسخره س که بگم بیا بهم بزنیم و قهر هم نبودیم. دوس جون هم اول هی گفت نه و لزومی نداره و این حرفا ولی وقتی اصرار من رو دید قبول کرد به شرطی که هر وقت کارم داشت و زنگ زد جوابشو بدم که منم قبول کردم. انصافاً هم سخت گذشت مخصوصا دو روز اولش که مطلقا در ارتباط نبودیم ولی از روز سوم دوس جون شروع کرد به اسمس دادن، روز پنجم هم پاشد اومد دم خونمون و همدیگه رو دیدیم و مگه میشه ببینمش و صداش رو بشنوم و نرم نشم؟

دو سه تا رستوران رفتیم که جوجه بروستد مرزداران یکی ش بود و برخلاف دک و پز رستوران غذاش اصلا خوب نبود.

جمعه ی پیش هم رفتیم دریاچه چیتگر که اگه از بداخلاقی های آقای دوس جون فاکتور بگیریم خوب بود و خوش گذشت. تااااازه دوس جون رضایت داد و قایق موتوری هم سوار شدیم که فوق العاده بود.

این چند وقت دوس جون درگیر یه سری مشکلات خانوادگی شه که روی رابطه ی ما هم بی تاثیر نیست منم هم دلم برای دوس جون مظلوم می سوزه هم یه جورایی دیگه خسته شدم از اینکه شرایط مون تغییری نمی کنه برای رسمی شدن. سر همینا یه کم دوس جون عصبیه این چند وقت ، منم دیگه یه موقع هایی تحملم تموم میشه و دلخوری بین مون پیش میاد.

سرکار هم من به شدت شلوغم جوری که مثل شب عید شدیم. این دو سه هفته من از 8 که وارد دفتر شدم نان استاپ کار کردم تا 2.30 / 3 که برم خونه. الانم یه چیزی حدود 20 تا پرونده ی انجام نشده داریم که همه شون ناقصن وگرنه باید ظرف یک دو روز انجام می شدن.  بعدم از خونه یه کمی سختم بود وبلاگ نوشتن. عصرا هم که به کلاس زبان و سریال گریز آناتومی (که دوباره دارم از اول نگاش می کنم ) و دوس جون و فسقل خانم می گذره. فسقل 6 تا دندون داره کلمه های دَدَ ، بابا ، ماما و جیس رو می گه . گردگیری هم میکنه مثل چی  کلا هم که نشستن و آروم وقرار تو کارش نیست و فقط راه می ره. دوشنبه ها و چهارشنبه ها مهمون خونه ی ماست.

یه روز هم تو هفته ی پیش با بچه های کلاس زبان رفتیم سینما قلهک که از طرف سفیر فیلم انگیلیسی داشت . با یه ساعت تاخیر رسیدیم و سالن پر شده بود هیچی دیگه خیلی شیک پولمون رو پس دادن ما هم با دخترا رفتیم سینما فرهنگ و فیلم دوران عاشقی رو دیدیم که بدک نبود ولی پیام فیلمو اصلا دوس نداشتم.

یه روز دیگه هم بعد از کلاس رفتیم کافی شاپ و یکی از بچه های قدیمی مون که باردار شده بود و دیگه نیومده بود رو دیدیم که خیلی دیدار خوب و دلپذیری بود از بس که این دختر خانومه.

دیگه همینا دیگه. خیلی حرف برای گفتن و نوشتن داشتم که الان یادم نیست. ایشالا که با همت ویاری خودم دیگه غیبت کبری نداشته باشم. چون همینطوری که بلاگفا هی تیکه تیکه خاطراتمو خورد. خودم هم بخوام یه ماه یه ماه ننویسم، بعدها دلم می سوزه که چرا یه مدت ننوشتم و چیزی ازشون یادم نمی مونه.



تاریخ : دوشنبه 9 شهریور‌ماه سال 1394 | 12:46 ب.ظ | نویسنده : خانومه:) | نظرات (5)

سلام :) خوبید؟ ما هم خوبیم خدا رو شکر. یادش بخیر یه زمانی این جمله شروع همه ی پست های وبلاگم بود بدون فوت وقت برم سراغ تعریف کردنی هام. اون پنج شنبه که آخرین پست رو نوشتم یعنی اول مرداد دوس جون برنامه بود. منم با دخترا برنامه ی شام گذاشتم و رفتیم آب و آتش و پل طبیعت. اون رستورانی که روی پل مد نظر دخترا بود تعطیل بود. دیگه ماهم برنامه رو عوض کردیم و رفتیم راه چوبی که  از لحاظ تنوع جالبه و هر یک از ما 5 تا از 5 تا جای مختلف غذا سفارش دادیم و نشستیم بصورت مسالمت آمیز با هم خوردیم. ولی کیفیت غذا ها به نسبت قیمت ها چندان تعریفی نداشت. منم که دلتون نخواد پاستا گرفتم که معمولی بود ولی من با عشق و علاقه خوردمش

جمعه صبح هم با هیلی رفتیم ختم مادربزرگ پگاه . از اونجا هم پگاه هی اصرارکرد که برای نهار بمونیم آمآآآآ ما گولش زدیم و نذاشتیم اونم نهار بمونه بردیمش خونه ی هیلدا اینا. نهار هم یک عدد خورشت خوشمزه ی کرفس با مرغ دستپخت مامان هیلدا خوردیم. چون ما همیشه خورشت هامون با گوشته، به دهن من خیلی خوشمزه اومد. عصرش هم دوس جون اعلام کرد که شب هم برنامه داره و قرارمون با حسود خان کنسل شد.

منم حدود ساعت 5 برگشتم خونه و تا آخر شب یه کله گریز آناتومی دیدم.

شنبه ی پیش یهویی تصمیم گرفتم برم پیش دوس جون که گویا قرار بود دوستش بیاد پیشش. دیگه هر چی اصرار کرد که تو بیا به دوستم می گم دیرتر بیاد، خودمو لوس کردم و نرفتم.

به جاش یکشنبه همدیگه رو دیدیم که یادم نمیاد جای خاصی رفته باشیم. فقط یه کم من رو مود غر زدن بودم و کلی حرفای غم انگیز و ناراحت کننده زدم.  شبش هم دوس جون گویا تو خونه مورد اصابت حرفای ناراحت کننده قرار گرفت  باعث شد من کلی عذاب وجدان بگیرم . دیگه تا جایی که در توانم بود سعی کردم از دلش در بیارم

من یه مانتوی مشکی گرفته بودم که یلدا خیلی خوشش اومده بود و قرار بودچهارشنبه با هم بریم که اونم از مانتوهه بخره . من رفتم پیش دوس جون که با هم بریم سمت گیشا که یلدا اعلام کرد حس اومدن نداره و بذاریم برای یه روز دیگه. منم در کسری از ثانیه یادم افتاد که تولد یلدا آخر ماهه منم که همیشه نمی دونم کادو چی بگیرم. چه بهتر که برم همون مانتو رو براش بخرم. دیگه با دوس جون رفتیم خریدیم یه دکمه ش هم افتاده بود . همه ی خیاطی های محترم هم برای دوختن یه دکمه ی ساده ی نا قابل نیم ساعت زمان می خواستن. با دوس جون یه چیپس و آبمیوه زدیم تا حاضر شه. یه ریمل هم خریدم براش  و دادیم برامون کادو کردن. برگشتنی هم من دیدم دوس جون از دور داره با یکی سلام علیک میکنه. بعد از اونجایی که با دوس جون اگه مریخ هم بریم حتما یه آشنا می بینه و خیلی این قضیه عادیه من نگاه نکردم ببینم کیه بعد که دو قدم رفتیم جلوتر دیدم مامان و خواهر دوس جون هستن که داشتن از خیابون رد میشدن دیگه هم روشون رو برنگردودندن که منم سلام کنم. بعد دوس جون خان از دست من ناراحت شده که چرا سلام علیک نکردی و پشت من قایم شدی؟!!! من موندم چی بگم آخه به این بچه؟

از همونجا مستقیم رفتم دم خونه ی یلدا اینا که دوس جون تو ماشین نشست تا من برم کادوم رو بدم و بیام. تا در رو باز کرد بهش گفتم تولدت مبارک که کلی خنده ش گرفته بود که ای بابا حالا کو تا تولد؟؟ بعد هم که کادوش رو دادم اصلا حدس نمی زد مانتوهه باشه. تا باز کرد و مانتو رو دید کلی ذوق کرد و سورپرایز شد . منم حسابی خیالم راحت شد . مامانش هم در حال پخت پیتزا بود و هی اصرار کردن که بمون تا حاضر شه ولی دوس جون طفلی منتظر بود و برگشتیم باهم.

آخر هفته م هم که حسابی شلوغ بود و به شدت دوسش داشتم.  الی و همکاراش یه تعداد بلیط استخر داشتن و به من گفتن تو هم پاشو بیا باهامون. پنج شنبه 12.15 از دفتر اومدم بیرون و به سرعت برق و باد رفتم خونه مایو پوشیدم و بقیه وسایل رو برداشتم و به دخترا پیوستم. استخرش به شدت کوچیک بود یعنی طبق محاسبات من یه چیزی تو مایه های 3 در 5 بود. ولی خب با دخترا خیلی خوش گذشت. یه نهار سرهمی هم آورده بودن که همون رو خوردیم و از خیر ساندویچ خریدن گذشتیم. حدود ساعت 5 هم خونه بودم من. یه دو ساعت خوابیدم تا یه کم خستگی م در بره و برم پیش دوس جون. خیلی هم گشنه رسیدم پیشش در حالیکه به شدت هوس الویه کرده بودم. دوس جون هر چی کرد نتوست راضی م کنه که بریم شام بخوریم. لذا همون الویه و یه سری مخلفات گرفت تو ماشین زدیم بر بدن. یه عالمه هم عکس گرفتیم بعد از مدت ها و روز بسیار خوبی داشتیم در کنار هم.

جمعه صبح هم با دخترا رفتیم بیرون به صرف صبحانه اونم از نوع کله پاچه ش. آقا کی باورش می شه 4 تا دختر بتونن اون حجم از کله پاچه رو بخورن آخه؟ جاتون خالی بسیار چسبید. تازه بماند که بعدش بعضی ها اصرار می کردن بریم یه جا دیگه کره عسل هم بخوریم .

اون روز به حدی سیر بودم که ساعت 6 نهار خوردم.  دوس جون هم اصرار داشت خونه چیزی نخور بیا بریم با هم ساندویچ بخوریم. دوس جون مهربون اگر جایی چیز خوشمزه ای بدون من بخوره تا یه بار با هم نریم اون جای مورد نظر و منم از همون غذا نخورم خیالش راحت نمیشه. از هفته ی پیش گیر داده بود یه ساندویچ همبرگر رویال یه رستوران تو تهران ویلا و هی قسمت نمی شد که بریم. منم به مامانم سفارش کوفته داده بودم واگه نمی خوردم کشته می شدم من غذام رو خوردم ورفتم پیش دوس جون. با هم رفتیم بنزین زدیم بعد هم دوس جون گولم زد و رفتیم از ساندویچه گرفتیم. البته یک عدد گرفتیم و بصورت مشترک خوردیم که جالب و خوب  بود.

دیروز هم اصلا قصد بیرون رفتن نداشتم  تا اینکه دوس جون رو روی یک عکس پیتزای مرغابی زیبا تگ کردم. هیچی دیگه باز منو گول زد و رفتیم پیتزا خوردیم البته که خوشمزه بود ولی چه فایده وقتی این همه بخور بخور باعث شده از 54 کیلوی ماه رمضون بشم 57 ؟

راستی این ترم هم کلاس همون سفیر ثبت نام کردم و از فردا کلاس مون شروع میشه. هر چند که این ترم خیلی الکیه چون از ترم بعد کتاب ها عوض میشن و خیلی فرقی نمیکنه که ما چقدر از کتاب الان مون  رو خونده باشیم ولی خب دلم نیومد دو ماه نرم کلاس.

امروز هم واقعا واقعا می خوام بمونم خونه و هیچ کس با هیچ نوع غذایی نمی تونه گولم بزنه . گفته باشم



تاریخ : یکشنبه 11 مرداد‌ماه سال 1394 | 02:04 ب.ظ | نویسنده : خانومه:) | نظرات (12)

همین طوری دلم خواست بنویسم بلکه عادت کنم به جز پست های عریض و طویل ، پست های کوتاه هم بنویسم.

چند شبه به شدت کم می خوابم نه که نخوام، نه اتفاقا خیلی هم دلم می خواد که تخت 12 ساعت بخوابم ولی هی کارهای الکی پلکی پیش میاد. همه ش در حالی سر و کله زدن با سی دی های گریز آناتومی بودم که بریزمشون رو هاردم. گویا آقاهه اینا رو با سرعت بالا رایت کرده بود. کپی کردن هر یه قسمتش دروغ نگم 5 دقیقه میشد تازه اگه به مشکل برنمی خورد. بعدم که با مصیبت همه رو ریختم دیدم چند تا فصلش ناقصی داره. داشتم برای دوس جون تعریف می کردم که در کمال تعجب گفت تو کاریت نباشه فقط لیست همه ی قسمت هایی که میخوای رو بفرست برام. همه رو داد دوستش برام دانلود کرد تازه دو تا فیلم هم میخواستم که زحمت اونا رو هم کشید.

دیشب هم که داداشم گوشی مامانم رو آپدیت کرد و مامانم تا نصفه شب داشت ازم سوال می کرد. آخر هم که خوابم برد حدود ساعت یک اومد دره اتاق رو باز کرد که خانومه یه سوال دیگه بپرسم ؟ گفتم نعععععععع من خوابم و بعد هم تا نیم ساعت بعدش چشام اندازه ی نعلبکی باز بود

سه شنبه قرار بود سمانه بیاد پیشم. دوس جون هم هی زنگ میزد که پاشو بیا بیرون. تا ساعت 8 صبر کردم و خبری ازسمانه نشد. منم بهش یه اسمس دادم که من یه سر میرم بیرون تو کی میای؟ بعد از نیم ساعت جواب داد امروز دیگه دیره فردا میام.

منم رفتم پیش دوس جونم به صرف لواشک. همه ش هم یه ساعت با هم بودیم که همونم خوب بود. وقتی هم می خواستم برگردم دوس جون هی می گفت دلم نمیاد بری و قند تو دل من آب می کرد

دیروز سمانه اومد و نشد برم سریالها رو از دوس جون بگیرم. امروز هم که دوس جون برنامه س. مادربزرگ پگاه هم فوت کرده و ممکنه امروز با بچه ها بریم خونه ی مادربزرگش بهشون سر بزنیم.

حسود خان بود دوستِ دوس جون، نمی دونم یادتون هست با نه. همون که هی با من کل کل داشت. یه چند وقتیه گیر داده به دوس جون که بیا با خانوم هامون 4 تایی بریم بیرون. دوس جون هم خیلی شیک بهش گفته تو که می دونی خانومه ازت بدش میاد و جلوی  خانومت ضایعت میکنه، حالا چه اصراریه؟ اونم جواب داده اشکال نداره بریم خوش می گذره!!! حالا نمی دونم چه نقشه ی شومی داره واسم. احتمالا فردا این دابل دیت به وقوع می پیونده.

برنامه ی کلاس زبانم عوض شده و ترم قراره زودتر شروع شه. زنگ زدم بهشون علت رو پرسیدم که گفتن قراره از ترم بعدی کتاب ها و سیستم آموزشی عوض شه. حالا خوبه سال 90 اینا یه بار کتاب ها رو عوض کرده بودن. یعنی اگه یکی همون سال از پایین ترین لول  شروع می کرده الان تازه آپر اینترمدییت می بوده و بازم باید نصفه ول می کرده. امیدوارم که این تغییر مثبت باشه ولی من از الان باز افتاده تو سرم که موسسه م رو عوض کنم. موسسه ایران استرالیا و ایران آکسفورد بهمون نزدیک هستن و تقریبا خوب به نظر میان. مجتمع فنی هم هست که کتابش همون انگیلیش ریزالته که ما داریم می خونیم ولی هم شهریه ش خیلی گروون تره و هم مختلطه . دیدید من هر وقت می نویسم سوال دارم هیچی دیگه در مورد کلاس زبان یاری کنید بهم لطفا.

پ.ن: در حال حاضر کلاس سفیر میرم.

پ.ن: آقا من داره از بلاگ اسکای خوشم میاد



تاریخ : پنج‌شنبه 1 مرداد‌ماه سال 1394 | 09:24 ق.ظ | نویسنده : خانومه:) | نظرات (3)

بسیار عالی بود خدا رو شکر عیدتون مبارک نماز روزه هاتون هم قبول از معدود تعطیلاتی بود که هر روز بیرون بودم و راضی ام ازش.

از قبل تر بگم یعنی روز دوشنبه ی دو هفته پیش که خیلی اتفاقی بچه ها برای تولد مرنوش کیک خریدن و رفتن پیشش منم بعد از افطار بهشون پیوستم . کادو هم بهش پول دادیم. خیلییییی وقت بود بهش سر نزده بودیم و حسابی عذاب وجدان داشتم من. ولی تو ماه رمضون واقعا برام سخت بود. تولدش بهوونه ای شد که بریم ببینمیش چون 4 روز مونده بود به تولدش توقع کیک رو نداشت و سورپرایز هم شد 

21  ماه رمضون یعنی چهارشنبه دوس جون با وعده ی ساندویچ نیم متری های نزدیک خونه شون من رو کشوند بیرون. منم یه کم نون پنیر برده بودم دوس جون هم زحمت چایی رو کشید . بعد تحت تاثیرات خاله پری بودم سر یه حرف معمولیه دوس جون داشتم می خندیدم یهو وسطش زدم زیر گریه. بعد دوس جون فکر میکرد مسخره بازیه هی می خندید من بیشتر گریه می کردم بعد که فهمید کلی بغلم کرد تا آروم شم. بعدم رفتیم یک عدد ساندویچ همبرگر ویژه گرفتیم و نصف کردیم که حتی نصفش هم زیاد بود برامون. خواهر دوس جون هم از بغلمون رد شد که گویا ما رو ندید.

پنج شنبه شب هم یه آثاری از خاله پری مشاهده شد که من جمعه رو روزه نگرفتم و تا شنبه هم فقط آثار بود. دیگه نمی دونم باید می گرفتم یا نه. جمعه دوس جون یه کم خودش رو لوس کرد برای بیرون اومدن همون موقع هم دخترا زنگ زدن که شام بریم بیرون. با دخترا رفتیم یه دوری زدیم بعد هم رفتیم سیدنی به صرف فیله سوخاری.

یکشنبه با حضور پررنگ خاله پری و بدن درد فراوون با دوس جون رفتیم گیشا که من یکی دو تا خرده ریز بگیرم. بعد هم سر پاساژ وسوسه شدیم و دو عدد هات داگ گرفتیم. راستی همون روز هم مامان جان لطف کردن و به جای تلویزیون قدیمی اتاقم یک فروند تلویزیون جدید فرداعلا خریداری کردن باشد که از این به بعد با لذت بیشتری سریال ببینم.

فسقل خانم جدیدا دو شنبه ها و چهارشنبه ها میاد خونمون بعد حدود یه ماه هست که راه می ره. یعنی از 7 صبح که میاد تا 11 شب که برن به جز موقع هایی که خواب باشه داره راه می ره. به حدی که ما از دستش سرگیجه میگیریم. به مامانم می گم فسقل می خواد بیاد خونمون خوشحالیم می خواد بیاد بعد انقدر راه میره و اتیش می سوزونه شب که می خواد بره هم خوشحالیم که داره می ره

سه شنبه هم با دوس جون رفتیم سینما آزادی فیلم گینس که بسیار پایین تر از انتظارمون بود. از این فیلم های کمدی که  بیشتر شوخی هاش دلقک بازی هست رو من خیلی دوس ندارم.  مخصوصاً که یه بازیگر با مشکلی ذهنی داشت که مثلا نمک داستان بود. یه نکته ی جالب هم اینکه در کمال تعجب بوفه ی سینما خیلی علنی کار می کرد و همه هم مشغول خوردن بود.

4 شنبه هم پکاه و هیلدا بعد افطار می خواستن بیان پیش من هر چی بهشون اصرار کردم که برای شام بیان قبول نکردن. منم رفتم کالباس و قارچ و چیپس خریدم و یک عدد چیپس و پنیر مخصوص سرآشپز خانومه براشون درست کردم که بسیار هم مشعوف شدن. دیگه تا حدود 12 بودن بعد هم هیلدا رفت که شب بمونه خونه ی پگاه اینا. چون هردوی نامردشون 5 شنبه تعطیل بودن نموندن پیش من که بتونن صبح بخوابن.

5 شنبه دوس جون برنامه داشت. منم یه کمی سریال دیدم و جاتون خالی آلبالو خوردم بعد دیدم حوصله م داره سر می ره پاشدم با پگاه رفتم خونه هیلی اینا. اونجا هم باز کلی چیزهای هیجان انگیز و خوشمزه خوردیم و بعد ازشام برگشتیم خونه.

دوس جون اینا چاه خونشون زده بالا و دروغ نگم یه ماهه درگیرشن . جمعه هم باز خونشون رو آب برداشته بود هیچ کس رو هم پیدا نکردن که بیاد ردیف کنه براشون. دیگه عصرش رفتیم بیرون جای خاصی نرفتیم تو مجتمع بودیم ولی خوش گذشت از اون روزهایی بود که کلی مهربون بودیم با هم این چند روز هم من همه ش سردرد دارم که جمعه توسط دوس جون مهربون مداوا شد تازه دوس جون برامون ساندویچ کالباس هم درست کرده بود و آورده بود حالا بماند که سس سفید رو خالی کرده بود توش ولی واقعا مزه داد. کلا عاشق هر چیزی هستم که دوس جون خودش به نیت من درست کرده باشه حالا می خواد لقمه ی نون پنیر باشه یا ایشالا یه روزی پاستا آلفردو

شنبه هم دوس جون یه کم درگیر خونه بود تا عصر که خیلی بداهه تصمیم گرفتیم باز پاشیم بریم سینما. برای سانس 8 فیلم عصر یخبندان بلیط گرفتم و حدود 6.30 رفتم پیش دوس جون که پیشنهاد داد یه کم بریم بوستان گفتگو قدم بزنیم. البته بعد مشخص شد که سه تا از بچه گربه ها شون رو تو اون پارک ول کردن. دوس جون می خواسته اونا رو ببینه دیگه نگم که تو پارک چقدررررر گربه بود در رنگ ها و سایزهای مختلف . بچه گربه های دوس جون اینا رو هم یافتیم در حالی که خواهره دوس جون اومده بود داشت ازشون فیلم می گرفت . ما هم دیگه نرفتیم جلو که سلام علیک کنیم. وااااااای که چقدر بچه گربه ها بانمک و دوست داشتنی هستن. چی میشد آدم یه بچه گربه داشت که هیچ وقت بزرگ نمی شد و به همون کوچولویی می موند؟؟

سر راه دو عدد آب هندونه زدیم بر بدن و رفتیم سمت سینما. فیلمش نسبتاً خوب بود و داستان جالبی داشت. تنها اشکالش به نظر من این بود که تا وسط های فیلم من هنوز نفهمیده بودم نسبت شخصیت ها با هم چیه. البته ممکنه واسه من پیچیده بوده باشه. ولی در کل خوب بود و بعد فیلم کلی با دوس جون در موردش تبادل نظر کردیم.

دیروز هم که آخرین روز تعطیلات بود و ما یک عدد قورباغه گنده رو قورت دادیم و ماشین رو بردیم برای تعویض روغن. بعد هم دلتون نخواد با دوس جون در طوفان و گرد و خا ک گیر کردیم. به حدی که ماشین قشنگ تکون می خورد. بعد هم که بارون سیل آسای دوس داشتنی شروع شد. یه فیلم خنده دار هم از دوس جون گرفتم که هر کاری کردم موفق نشدم بذارم اینستاگرم . البته که دوس جون وقتی فهمید خیلی هم خوشحال شد که موفق نشدم

از پیش دوس جون هم که اومدم سر راه از دکتر آرین پیتزا و چیزبرگر گرفتم و رفتم یه سر پیش مرنوش و تا ساعت 11 با پگاه پیشش بودیم به صرف کلی غیبت

دیدن فصل آخر گریز آناتومی باعث شد دلم بخواد کلش رو آرشیو کنم. همه ی فصل هایی که نداشتم رو سفارش دادم و به دستم رسید ولی یکی از سی دی هاش نمی دونم چه مشکلی داره که وقتی می ذاری تو لپتاپ یا کامپیوتر هیچ اتفاق خاصی نمی افته و وقتی رو درایو سی دی کلیک میکنی پیغام میده سی دی رو بذار . کسی می دونه علتش چیه؟؟ فرمتش هم mkv هست.

راستی لینک ها رو درست کردم ولی مطمئنم کلی ش جا افتاده . لطفا هر ک قبلا لینک بوده و هنوز اینجا رو می خونه آدرس بذاره که لینکش کنم.

و در آخر اینکه امروز اولین سالگرد فوت بابای دوس جون بود. اگه تونستید براش فاتحه بخونید.

امروز هم خدا رو شکر نسبتاً خلوت هستیم و من از فرصت استفاده کردم اومدم بنویسم. دیگه همینا دیگه.



تاریخ : دوشنبه 29 تیر‌ماه سال 1394 | 01:10 ب.ظ | نویسنده : خانومه:) | نظرات (7)

واقعا حرف برای گفتن زیاد دارم. ولی اصلا دست و دلم به نوشتن نمیره. بلاگفای بیشعور حتی لینک وبلاگ دوستام رو هم خورده. میشه لطفا دوباره آدرس هاتون رو برام بذارید که لینک کنم؟ تازه یه سری لینک هم بود که من خواننده ی خاموششون بودم و دو سه تاشون تو ذهنم هستن فقط، اونا رو چطوری پیدا کنم؟ ... یه چند تا از پست هایی که بلاگفا خورده رو تونستم پیدا کنم ولی مطمئنم که کامل نیستن و کلی اون وسط مسط ها پست جا افتاده دارم.

اینجا هم هنوز یجوریه ، نامانوسه انگار اومدم یه جا مهمونی بعد جو صابخونه بودن گرفتم :(( انگار تو یه فضای خالی با خودم دارم صحبت میکنم... بگذریم...

گفته بودم که تو ماه رمضون کلاس زبانم رو فشرده ی سه هفته ای برداشتم که مثلا زود تموم شه و اذیت نشم. برخلاف توقعم خیلی سخت گذشت. چون ساعت 4.30 از خونه می اومدم بیرون و تا 8 کلاس بودم. طوری می رسیدم خونه که چند دقیقه بعدش افطار بود. قشنگ هم هر روز سر درد داشتم. تیچر مون خوب و دوست داشتنی و از معلم های قدیمی مون بود. چهارشنبه ی گذشته فاینال داشتم. بالاخره رکوردم شکست و بعد از 13 ترم تاپ بودن این ترم دوم شدم. روز اول خیلی حالم گرفته بود ولی بعد یه کمی به خودم دلداری دادم و سعی کردم از موضوع بگذرم. تو ماه رمضون سه بار دوس جون رو دیدم. یه بار که بعد از کلاس اومد پیشم دوشنبه اول تیر. رفتیم سمت گیشا و بعد از کلی مراسم "کجا بریم؟ چی بخوریم" تصمیم گرفتیم حلیم بخوریم. دوس جون خان هم زحمت کشید نون تازه و پنیر خامه ای هم گرفت و جاتون خالی افطاری بسیار خوشمزه ای نوش جان کردیم. از اونجا که من مثل بقیه روز ها سردرد داشتم دوس جون هرکاری از دستش برمیومد انجام داد که سرم بهتر شه و در کمال تعجب باید بگم که تاثیر داشت

دیگه ندیدمش تا دوشنبه ی بعدش که اومدم خونه بعد از افطار دیدم ساعت 9 هست و میشه در حد یه دیدار کوچیک همدیگرو ببینیم. دو عدد هایپ خوردیم و باز سردرد من توسط دوس جون خوب شد.

5 شنبه ی پیش هم من به شدت هوس پیتزا کرده بودم. به دوس جون گفتم من یه افطار مختصر می کنم بعد بریم شام بخوریم. دوس جون مهربونم هم پیشنهاد داد برام چایی و نون پنیر میاره. یعنی خوشمزه تر از اون لقمه ای که دوس جون از خونه گرفته بود و خیلی مرتب و بهداشتی برام آورده بود، وجود نداره. خیلی به دهنم مزه داد. بعد هم رفتیم رستوران ناخدا تو مرزداران که خیلی تعریفش رو شنیده بودم یه بار هم با یلدا ساندویچش رو خورده بودیم. پیتزاش خیلی معمولی بود ولی سایزش خیلی بزرگ بود. به اندازه ای که منو دوس جون با هم موفق شدیم نصفش رو بخوریم و در حال ترکیدن صحنه رو ترک کردیم.

چند تا فیلم خوب هست که دوس دارم بینیم ولی تو ماه رمضون یه کمی سخته. آخرای این هفته هم ممکنه خاله پری قدم رنجه کنن و من از روزه معاف بشم. 

ریشه ی موهام به شدت در اومده بود و موهام سه رنگ شده بود. مش های جلوی سرم هم حسابی دلم رو زد. یک عدد رنگ شماره 7 با تن نسکافه ای گرفتم و پریشب پگاه بعد افطار اومد و زحمتش رو کشید برام. از نتیجه هم راضی ام با اینکه تیره شده ولی مش ها با تن بسیار خوشرنگی تقریبا یکی دو درجه روشن تر هستن و به نظر خودم خوب شده. حالا ببینیم بعد از شستن چه رنگی میشه.

فصل های سریال های مورد علاقه م کامل شده بودن. تو هفته ی پیش آخرین فصل سریال های اوریجینال، گیم آو ترونز، سوپرنچرال، ومپایر دایریز و گریز آناتومی رو سفارش دادم که برای بعد امتحان زبانم کلی خودکشی کنم. در کمال حیرت سفارش ها دقیقا یه روز بعد رسید. من شرمسارم که بگم ظرف کمتر از یه هفته اوریجینال ، ومپایر و گیم آو ترونز رو تموم کردم. تازه دو قسمت هم گریز آناتومی دیدم. به نظرتون من مرض سریالی داریم؟ البته که دارم چون در حالی که سه تا سریال ندیده دارم سریال بیگ بنگ تئوری رو هم گرفتم که به فهرست ندیده هام اضافه کنم. باشد که خدا شفام بده در این روزهای عزیز. و حالا نظرات کارشناسی م: گیم آو ترونز که تعریف نمی خواد محشره با اینکه با اعصاب آدم بازی میکنه. این فصل هم عااااالی بود فقط نمی دونم چرا مثل بقیه فصل ها 12 قسمتی نبود و در ده قسمت تموم شد. د ومپایر دایرز به شدت افت کرده یعنی اگه اون دو تا داداش دوست داشتنی سریال نبودن آدم اصلا رقبت نمی کرد ادامه ش بده. تو این فصل هم بالاخره نینا خدافظی کرد و فصل هفت که احتمالا آخرین فصله بدون شخصیت الینا هست.

د اوریجینالز هم که همون سریالیه که از ومپایر جدا شد و فصل دوش تموم شد به نظر من خییییییلی خوب داره پیش میره فقط امیدوارم فصل های بعد افت نکنه.

چقدر دلم می خواد از سه روز تعطیلی عید فطر یه استفاده ی خوب کنیم و برنامه های عالی داشته باشیم. ولی از اونجا که می دونم دل بستن به تعطیلی ها همیشه امید الکی بوده ، هیچ برنامه ی خاصی ندارم براش.

ترم بعدی زبان هم از اواسط مرداد شروع میشه و باز برمیگردیم در کنار دوستای خوب خودمون.

بچه ها تو این شب های عزیز به یاد ما هم باشید التماس دعای ویژه دارم.

الان هم یک عدد مشتری گل و بلبل اومد بریم که برسیم بهش.



تاریخ : یکشنبه 14 تیر‌ماه سال 1394 | 09:22 ق.ظ | نویسنده : خانومه:) | نظرات (9)

دوس جون عزیزم می دونم که اینجا رو کلا یادت رفته و بلاگفا هم رضایت نمیده درست شه با اینحال برای ثبت در خاطرات از همینجا تولدت رو تبریک میگم عشق مهربونم. ایشالا تولد 120 سالگیت رو جشن بگیری و همیشه و همیشه شاد و سلامت باشی و به تک تک آرزوهای ریز و درشتت برسی.

این هفته هر دومون حسابی شلوغ بودیم انقدری که من واقعا می ترسیدم وقت پیدا نکنیم برای تولد بریم بیرون. دیگه هر طوری بود جفت و جور کردیم که دیشب شام تولدش رو با هم بخوریم.

هفته ی پیش با حضور خود دوس جون کادوشون خریداری شده بود که هفته ی پیش رو تو یه پست دیگه می نویسم.

اینترنتی دو تا بلوز ست سفارش دادم با یه نوشته ی انگیلیسی که ایشالا هر وقت شد بریم آتلیه باهاشون عکس بگیریم. حالا بماند که سری اول تی شرت پسرونه سایزش بزرگ بود و مامان یکی از دوستام برش داشت و من دوباره سفارش دادم در حالی که اصلا امید نداشتم تا قبل تولد به دستم برسه ولی در کمال تعجب دیروز صبح رسید. 

روز قبلش هم کیک به دست کلی تو خیابونا چرخیدم تا یه کافه رستوران خوب پیدا کنم آخر هم جای به درد بخوری نیافتم و تصمیم گرفتم برم یه رستوران که سره فاطمیه. داشتم از خیابون رد میشدم که یه آقایی تبلیغ یه رستوران رو داد دستم بین خ 4 و 6 یوسف آباد. تبلیغه جالب به نظر میومد منم مسیر رو عوض کردم به سمت اونجا. الحق که بسیار جای شیک و خوبی بود و همون یکشنبه هم افتتاح شده بود. دیگه کیک رو دادم و برگشتم.

دیروز هم دوس جون ساعت 7.30 رسید دم کلاس . یه ربع زودتر اجازه گرفتم و اومدم پیش دوس جون. اول رفتیم تو ماشین تا یه کم گشنه مون شه برای شام. همونجا هم تی شرت ها رو بهش دادم. خوشش اومد ولی نه اونقدری که فکر میکردم. بعد هم برای انتخاب رستوران یه زمزمه هایی می کرد که من اصلا کوتاه نیومدم . بالاخره کشوندمش به رستوران مورد نظر. تا حالا ندیده بودم دوس جون از فضای داخلی و دکور جایی انقدر خوشش بیاد و تعریف کنه. همه ی کارکنان هم به شدت مودب و محترم بودن. جاتون خالی استیک سفارش دادیم. از قبل هم با زور و کتک به دوس جون تفهیم شده بود که مهمون من هستیم. یه سالاد به اسم بامبو هم به پیشنهاد خودشون برامون آوردن که طعمش جدید و تقریبا خوب بود. از بشقاب غذا نگم که چقدر تزیین جالبی داشت . با یه فلفل در حال سوختن آتیش گذاشته بودن وسط بشقاب. حالا هی من قند تو دلم آب میشد که عجب جایی اومدیم ها. غذاش هم خوشمزه و با حجم زیاد بود انقدری که برای اولین بار تو عمرم نتونستم بیشتر از نصف غذام رو بخورم.

حالا آقاهه هی از پشت اشاره می کرد که کیک رو بیارم منم با سر تایید می کردم ولی خبری از کیک نمی شد. دوس جون ازشون پرسید می تونیم سیگار بکشیم که گفتن بله مشکلی نیست . تا زیرسیگاری رو آوردن و دوس جون سیگار روشن کرد کیک ش هم رسید منم در حد یه دقیقه ازش فیلم گرفتم و اینجا واقعا و حسابی سورپرایز شد. بعد هم یک عدد شاخه گل رز سفید تزئین شده به قول خودشون از "طرف مدیریت" هدیه دادن.

بعد هم دوس جون شمع هاش رو فوت کرد و چند تا عکس گرفتیم. برای کارکنان کیک بریدیم و بهشون دادیم. خودمون با اینکه در حال انفجار بودیم از سیری ، یه برش کوچیک کیک خوردیم.  دیگه ساعت حدود 9.30 بود که پا شدیم و با کلی تشکرات ویژه اومدیم بیرون. بعد هم من دوس جون رو رسوندم و کلی مراسم ما*چ  بو*سه ی شب تولد رو اجرا کردیم.

دوس جون هم خیلی شیک اعلام کرد برنامه ی امروزش کنسل شده . یعنی می تونستیم امروز برنامه ی تولد بازی رو اجرا کنیم. حالا اشکال نداره امروز عصر رو هم با هم می گذرونیم.

ایشالا در اولین فرصت عکس کیک اینا و پست هفته ی پیش رو هم می نویسم.



تاریخ : سه‌شنبه 26 خرداد‌ماه سال 1394 | 11:42 ق.ظ | نویسنده : خانومه:) | نظرات (9)

آقا من هررررررررررر چی صبر کردم اون بلاگفا درست نشد که نشد. دیگه دوسش ندارم اونجا رو. فقط انتقال آرشیو داستان داره که ای کاش حل میشد و من کلا کوچ می کردم :(

حالا اینا رو ولش کن. چه شنبه ی دل انگیزی وقتی بعد از سه روز تعطیلی میای سر کار و رئیس خان تشریف نداره و اعلام میکنه نمیاد. درسته که الان در اوج داستان های اظهار نامه ی زهرماری هستیم و کلی مشتری و کار هم این چند وقت سرازیر شدن دفتر، با این حال این روز بی مشتری و رئیس رو قدر می دونیم و کلی حالشو می بریم.

یه تقویم کوچولو سر ولنتاین به دوس جون داده بودم. بعد این چند وقت که وبلاگ نوشتن تعطیل بود دوس جون بصورت خودجوش یه سری چیزا رو توش یاداشت کردن ولی از اونجایی که در این لحظه دوس جون در خواب ناز بسر میبره باید با یاری ذهن خودم بنویسم.

پنجشنبه 31 اردیبهشت ظهر بعد از نوشتن پست قبلی دوس جون زنگ زد که من بیرونم و اگه دوس داری بیام سمت تو که ببینیم همو. منم در جا قبول کردم. رفتم خونه ماشین بردارم که دیدم هی وای ماشین پنچره. زنگ زدم به بابام که زود بیا من ماشینتو ببرم. دوس جون طفلی هم تو آفتاب وایساده بود شرشر عرق می ریخت تا من برسم. ولی با روی خوش از خانومش استقبال کرد رفتیم سمت گیشا که اول نهار رو بزنیم بر بدن. یه رستوران قدیمی سر گیشا بود که به پشنهاد دوس جون رفتیم اونجا بصرف چلو کباب . غذاش بدک نبود ولی انقدری هم خوب نبود که باز بریم. بعد هم رفتیم پاساژ به دنبال لباس که خدا رو شکر هر چی پسندیدم مغازه ش بسته بود. یک عدد اسباب بازی هلو کیتی از طرف مادربزرگم برای فسقل خریدم و برگشتیم خونه. عصر هم بابای فسقل ، فسقل رو آورد خونه ی ما که به کارهاشون برسن. من تا جایی که میشد چلوندمش . لامصب با اون دو تا دندون پایینش  به شدت خوردنی شده.

جمعه هم که تولد فسقلِ عمه بود و از یه سری رفتار ها و کارها اگه فاکتور بگیریم خوب بود و خوش گذشت. البته که خودش درکی از تولد و کیک و شمع نداشت فقط با کوچکترین صدای آهنگی برامون دست می زد و حرکات موزون انجام میداد. راستی یک عدد شلوار کوتاه کرم و شومیز سفید پوشیدم و خیلی هم از تیپم راضی بودم.

شنبه 2 خرداد رفتم بیمارستان میلاد برای پر کردن دندون. دوس جون هم خودش رو رسوند که تنهایی حوصله م سر نره. اون روز خدا رو شکر خلوت بود و یه ساعته کارمون تموم شد و اینطوری بود که این پرونده ی دندونپزشکی که از پارسال در جریان بود بالاخره تموم شد. 

یکشنبه ش با دوس جون رفتیم فیلم نهنگ عنبر که عاااااالی بود. یه فیلم سرگرم کننده و خنده دار محشر. تنها اشکالش این بود که نیمه ی دوم فیلم یه کم افت کرد و شبیه فیلم فارسی شد ولی بازم می گم در کل خیلی خوب بود و ما رو به شدت خندوند. تازه دوس جون اصرار داره که یه بار دیگه هم بریم.

دوشنبه ش یادمه با مقادیری کل کل نرفتیم بیرون. دوس جون یه جا کار داشت و قرار شد برگشت قرار بذاریم بعد دقیقا ساعت 8.15 زنگ زده که من مجتمعم پاشو بیا. منم لجم گرفت که چرا زودتر خبر نداده لذا با دلخوری قهر کردیم و نرفتیم بیرون.

سه شنبه رو یادمه رفتیم بیرون که جزئیاتش متعاقبا بعد از پرسش از دوس جون اعلام میشه.

از همین جا  5 شنبه ی پیش تا دیروز رو هفته ی خوارکی و رستوران نام گذاری می کنم از بس که هی بیرون غذا خوردم. الان هم کلی بابتش عذاب وجدان دارم  5 شنبه 7 خرداد رفتم پیش یلدا یکی دو ساعت خونه شون بودیم بعد هم رفتیم یه رستوران تو مرزداران و جاتون خالی ژامبون تنوری و سیب زمینی زدیم بر بدن که خیلی هم خوب بود. می خوام یه بار دوس جون رو ببرم اونجا.

جمعه از صبح پای زبان خوندن بودم تا عصر که دخترا زنگ زدن که بریم خونه ی هیلدا اینا. اونجا هم انقدر همه گشنمه گشنمه راه انداختن که پاشدیم رفتیم رستوران آواچی (یا شایدم آپاچی) من و پگاه بصورت کاملا رژیمی فیله سوخاری گرفتیم و با هم نصف کردیم.

شنبه هم روز امتحان بود که به طرز وحشتناکی سخت بود. مدل سوال ها هم عوض شده بود. فکر کنین قسمت لیسنینگ که همیشه ترو فالس بود ، اینجوری شده بود که هر سوالش جای خالی داشت و باید با سه تا کلمه پر می شد. بعد من از کتاب عکس گرفته بودم که تقلب کنم. بعد دلتون نخواد اون دو تا سوالی که جوابش رو نمی دونستم بع حدی سخت بود که حتی از رو کتاب هم نفهمیدم چی میشه :))) تیچر هم اومد پیشم یواشکی گفت تاپ میشی خودتو اذیت نکن.

بعد امتحان با دخترا رفتیم کافی شاپ و فرداش هم نمره ها اومد که من با 88 تاپ شدم و برای اولین بار نمره م زیر 90 شد. خدا رحم کنه به ترم های بعد.

یکشنبه من از رستوران نزدیک گلها دو عدد چیزبرگر گرفتم و رفتم پیش بسوی دوس جون. اون نامرد هم با اینکه می دونست دارم غذا می گیرم نهارش رو خورده بود. هیچی دیگه حسابی خوش به حال گربه های اون اطراف شد انقدر که من و دوس جون براشون غذا گذاشتیم. غذاش هم به خوبی دفعه ی پیش نبود و این شد آخرین باری که ازشون غذا گرفتم.

سه شنبه هم باز خونه ی هیلدا اینا بودیم از اول هم قرار گذاشته بودیم شام نخوریم ولی طافت نیاوردیم و زنگ زدیم از یه رستوران به اسم تری تو سهروردی پیتزا و ساندویچ گرفتیم که پیتزاش به شدت توصیه میشه.

چهارشنبه عصر با دوس جون رفتیم سینما فیلم در دنیای تو ساعت چند است. تصویر فیلم به شدت تار بود که احتمالا مشکل از سینما بود. خود فیلم هم یه ریتم وحشتناک کند داشت به حدی که یه ساعتش رو بیشتر ندیدیم و اومدیم بیرون. از اونجا رفتیم پاساژ لاله که یه چرخی بزنیم. بله دیگه رفتن همانا و خرید کردن همانا. من صاحب یک عدد مانتوی طرح جین جینگیل مستون شدم که خیلی هم دوسش دارم. می خواستیم از سر پاساژ خوراکی های وسوسه انگیز بخریم که یه خانم مسن به شدت خوشگل و جینگول پینگول اومد ازمون پرسید اینا چنده؟ ما هم بهش قیمت خوارکی ها رو گفتیم. کلی دوس جون رو دعوا کرد که چرا پولتو میریزی دور دست خانومتو بگیر ببر رستوران غذای درست حسابی بخورید به جای این آت و آشغالا. ما هم خنده مون گرفته بود و رومون نمیشه بگیم نه. آخر هم دست من و دوس جون رو گرفت و تا خیابون هدایتمون کرد که یه وقت گولش نزنیم برگردیم. یعنی عالی بود خانومه.

رفتیم مجتمع دوس جون اینا و آب پرتقال و آب طالبی خوردیم.  یه کمی هم اونجا نشستیم تا نزدیکه ده که من برگشتم خونه.

5 شنبه هم فسقل اینا مهمونمون بودن. از اون روزایی بود که فسقل از اول تا آخر چسبیده بود به من ( البته که روزهایی هم هستن که یه ثانیه هم نمی ذاره بغلش کنم سرتق خانوم) منم کلی قند تو دلم آب میشد.

و بالاخره دیروز که باز هم در جوار هیلدا و دیگر دوستان گذشت. یکی دیگه از بچه ها ماشین آورده بود که خیلی هم بابت این قضیه به من خوش گذشت. چون چه با دوس جون چه با بقیه دوستام همیشه من طفلی رانندگی میکنم. یه کم تو خیابونا چرخیدیم و در آخر رفتیم پیتزا شب که تو پارک اندیشه س و جاتون خالی پاستا خوردیم. قشنگ از هقته ی پیش تا دیروز من یک کیلو چاق شدم :((( که حقمه از بس که بیرون غذا خوردم.

یه عالمه حرفت دیگه هم برای گفتن داشتم که بماند برای بعد . به میزان کافی طویل شد این پست :)



تاریخ : شنبه 16 خرداد‌ماه سال 1394 | 12:13 ب.ظ | نویسنده : خانومه:) | نظرات (1)

یعنی ابر و باد و مه و خورشید  فلک در کارآند که نشه من بنویسم. این چند وقت که خیلی دلم می خواست بنویسم بلاگفا خان مشکلات داشت که البته هنوزم داره و من اینا رو 31 اردیبهشت دارم می نویسم که هر وقت درست شد بذارم تو وبلاگ.

خب شما ها خوبید ؟ چه خبرا؟ خیلی دلم تنگ شده براتون . امروز فسقل خانم ما یک ساله میشه . سال بی نظیری در کنارش داشتیم با خنده هاش خندیدیم و با گریه هاش گریه کردیم و از لحظه لحظه ی بودن لذت بردیم. خوشگل عمه، الهی که من فدای اون قدت (که روز به روز داره بلندتر میشه) بشم از ته دلم دعا میکنم همیشه خنده رو لبات باشه و زندگی بطرز شگفت انگیزی بر وفق مرادت باشه. مامان باباش فردا براش تولد گرفتن و منم براش یک عدد بلز خریدم .

از فسقل خانم که بگذریم این مدت عصرهای خیلی خیلی شلوغی داشتم که تا جایی که ذهن مبارک اجازه بده تعریف میکنم براتون. جمعه 18 اردیبهشت از معدود جمعه هایی بود که فسقل اینا خونمون نبودن منم از صبح به دوس جون اسمس دادم که یه برنامه برای امروزمون بذاریم لطفا زود بیدار شو. اگه فکر کردین دوس جون کوچیکترین اهمیتی به مسیج من داد کاملا در اشتباهین چون تا نزدیک 5 خواب بود. بعد هم من به طرز وحشتناکی در قهرو لج بسر میبردم. پس جای خاصی نرفتیم و مثل همیشه موندیم تو مجتمع شون در حالی که من به شدت تو قیاافه بودم. کلا روز خوبی نبود. البته شبش وقتی خاله پری برای اولین بار تو عمرم 2 روز زودتر از موعد اعلام حضور کرد فهمیدم چرا این مدلی بودم J  

شنبه 19  دوس جون برنامه نداشت و منم بلیط سینما پردیس زندگی گرفتم برای فیلم قصه ها . به دوس جون هم گفتم چیزی نخور من سر راه غذا می گیرم میام. یه پیتزا و همبرگر از یه رستوران جدید گرفتم و پیش بسوی دوس جون. چون دیرمون شده بود گفتیم بریم سمت بلوار اباذر اونجا غذامون رو بخوریم. یعنی بوی غذا دیوونه مون کرد تا برسیم. بعد یه چیز جالب این که تو خیابون سینما یه عالمه دخترای 17/18 ساله در حال قدم زدن بودن و یه عالمه هم ماشین به دنیال اینا بود که ات*و بزنن. یکی شون هم دقیقا بغل ماشین ما بود که پلیس موتوری رسید به دخترا گفت مزاحمتون شدن ؟ دخترا هم گفتن نه. پلیسه به ما نگاه کرد خندید سرشو تکون داد رفت. بعد دخترا مهلت ندادن یارو دو متر دور شه، پریدن سوار ماشین پسرا شدن.

غذامون رو تموم کردیم و رفتیم تو پاساژ. آقا ما از فیلم به شددددددت خوشمون اومد. از این فیلما بود که آدم اصلا یادش می رفت ساعت رو نگاه کنه. داستانش هم در مورد عاقبت شخصیت فیلم های قبلی خانم کارگردان مثل زیرپوست شهر، نرگس، خون بازی ، روسری آبی و ... بود. خلاصه که از دستش ندید. بعد از فیلم هم یه چرخی تو پاساژ زدیم. می خوام برای تولد دوس جون به درخواست خودش موزر بخریم. یکم مدل های مختلف دیدیم و برگشتیم خونه.

سه شنبه ی اون هفته هم رفتیم خرید و یه عالمه کادو خریدیم. 15 تولد برادرم و 25 تولد بابایی م بود. برای داداشم عطر از طرف مامانم و ست افترشیو ، کف ریش و مام از طرف خودم گرفتم. یه ادکلن هم برای تولد بابایی م بعد هم کادوی تولد فسقل خانم رو گرفتم. دیگه دلم برای خودم سوخت که انقدر باید کادو بخرم لذا یک عدد مانتوی تابستونی مشکی و یک شال سفید و رنگی بامزه هم برای خودم خریدم J)

4شنبه 23 اردیبهشت فسقل خانم رو گذاشته بودن خونه ی ما. عصر هم مامان باباش و مادربزرگم اومدن که شام بمونن. منم اون وسط مسطا پیچوندم یه سری به دوس جون زدم چون می دونستم تعطیلا ت آخر هفته کلا ممکنه شلوغ باشه سرش که حدسم هم درست بود.

پنج شنبه ی پیش مرنوش اطلاع داد که مامانش مجبور شده بره سفر و این طفلی چند روز تنهاس. 5شنبه با پگاه رفتیم و تا ساعت 11 پیشش بودیم. جمعه هم مامانم براش نهار داد و بازم تا آخر شب پیشش بودم. عصرش هم دوس جون زنگ زد که ما امشب برنامه مون دو سانس اجرا میشه واگه دوس داری برای سانس 7 بیا. حالا منم به هر کدوم از دوستام زنگ زدم نبودن. تنهایی هم سختم بود برم چون دوس جون که پشت صحنه هست و من مجبور بودم تو تماشاچی ها بشینم، تنهایی معذب می شدم. دیگه قرار شد یه روز دیگه بریم. بعد هم با مرنوش چند قسمت از گیم آو ترون رو دیدیم.

شنبه هم با دخترا نهار رفتیم رستوران شب که به خاطر داشتن بالکن بسیار مورد علاقه ی بچه هاس. سر راه هم زنگ خریدیم که هیلدا ریشه های قشنگ موهامو رنگ کنه. همگی با هم رفتیم پیش مرنوش و اونجا رو تبدیل کردیم به آرایشگاه . بعد از رنگ کردن هیلی گیر داد که رنگ موت خیلی خوب شده پاشو بر پودر دکلره بخر برات چند تا مش دربیارم J))) منم که منتظر در کسری از ثانیه پریدم وسایل لازم رو خریدم و برگشتم. دیگه دخترا سه تایی ری*دن تو کله ی من J)))) نه شوخی می کنم طفلی ها کلی زحمت کشیدن و منم از نتیجه راضی ام فقط بعضی جاهاش خیلی روشن شده که باید رنگ تیره بگیرم و یه کم رو اونا بذارم.

شب هم یک عدد کته ی شفته گذاشتیم و کباب سفارش دادیم که جاتون خالی عااااالی بود.

یکشنبه من وقت دندوپزشکی بیمارستان میلاد داشتم دوس جون هم می خواست بیاد که یه کمی دیر کرد منم ترسیدم دیر شه منتظر نشدم خودم رفتم. دلتون نخواد از 5.30 تا 9.40 اونجا بودم . دوس جون هم 7 اینطورا اومد که تنها نمونم. دو تا دندون پر کردم و یکی دیگه موند برای شنبه. نمی دونم چرا انقدر دندون های من زود خراب میشن L(

دوشنبه هم باز رفتم پیش مرنوش تا 8 اینطورا که مامانش رسید بالاخره.

سه شنبه هم که روز کنسرت امید حاجیلی بود و قرار بود با مری و پگاه و هیلدا و دوس جون بریم. من مری و دوس جون رو راس ساعت مقرر برداشتم و رفتم سر نیایش که پگاه و هیلدا رو بردارم که هردوشون نیم ساعت دیر کردن. فکر کنین کنسرت ساعت 6 بود بعد ما تا 5.50 منتظر اینا بودیم آخر هم هیلدا رسید و قرار شد پگاه خودش بره و اونجا ببینیمش. نمی دونید چقدر من اعصابم خورد شده بود و اصن فکر نمی کردم موفق شیم بریم. ولی خب خوش شانسی به دادمون رسید و کنسرت با یک ساعت تاخیر شروع شد و تا ما رسیدیم  تازه درها باز شد. کنسرت هم عااااااااااااالی بود. دخنرا نشسته بودن سمت راست من و بی اغراق تا دیروز گوش راست من از دست اینا سوت می کشید از بس جیغ زدن. دوس جون هم دلتون نخواد زیر اون یکی گوشم هی غر زد که سیستم صداشون خوب نیست و ما صدای خواننده رو واضح نمی شنویم که تا حدی هم راست می گفت طفلی. خلاصه که خیلی خیلی بهمون خوش گذشت. خیلی شخصیت جالبی داره این امید خان J یک عدد فیلم هم از حضار گرفت و تو اینستاگرم گذاشتJ)))

دیروز هم پاشدم رفتم یه تست پوستی دادم. حدود یه ساله یه لکه های روشنی رو بازوهام هست که دو تا دکتر هم رفتم خوب نشد . حالا این دکتر جدیده یه تست قارچ نوشته بود که دیروز انجام دادم و منفی بود.

تیچر این ترم مون گفتم یه آقای حدودا 40 ساله س، یعنی من هر چی از باحال بودن این بگم کم گفتم. اولا که تا جایی که بتونه شوخی شوخی تیکه بار خانم ها می کنه واز این زن ستیز هاست. نصف کلاس هم بازیه. فکر کن با 12 تا خانم گنده صندلی بازی میکنه J)) بعد من هر سری می بازم. دیگه اون سری برگشت گفت نه قبول نیست از قصد می بازی. منم نهایت تلاشم رو کردم که ثابت کنم از قصد نیست هیچی دیگه با باسن خوردم زمین J)))))))))) یعنی خندیدم ها آخر هم گفت خیلی ممنون فهمیدیم دست خودت نیست. خلاصه که کلاسش به شدت فانه و متاسفانه آخرین ترمش هست چون داره از ایران میره.

راستی گویا موسسه مون تخفیف تاپ شدن رو برداشته یعنی دیگه اینجانب انگیزه ی مالی ندارم برای تاپ شدن L(((((

دیگه همینا دیگه من برم خونه الان ساعت 12 روز 5شنبه س. ببینیم این بلاگفا کی افتخار میده که این پست آپ شه.



تاریخ : پنج‌شنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1394 | 10:24 ق.ظ | نویسنده : خانومه:) | نظرات (0)

وااااای خدا باورم نمیشه امروز بالاخره سرم خلوت شد اصلا ممکن نیست بتونید شور و حال من تو این لحظه رو تصور کنید. البته نه که کلا بیکار باشم ها. تا حدود ساعت 12 کارهای معوقم رو انجام دادم و فقط یه کارم باقی موند که ارسال لیست ما*لیات بر حق*وق اینترنتی هست و دلتون نخواد یک سایت افتضاحی داره که نگو. الان هم هی داشتم براش تلاش می کردم ولی موفق نمی شم که فدای سرم.

وای که چقدر دلم برای تک تک تون تنگ شده بود. یعنی اولین بار بود تو این سال ها که حتی وقت نمی کردم وبلاگ های دوست داشتنی م رو بخونم.  گفتم از فرصت استفاده کنم بیام بنویسم بعدم برم که وبلاگ هاتون رو بجوم

واضح و مبرهنه که چیز خیلی خاصی از این روزا یادم نمونده. فقط کار و کار و کار. چیزایی که یادمه اینه که تو بهمن یه بار رفتیم رستوران ماچارتا نزدیک یوسف آباد که آدرسش یه کم پیچیده بود ولی غذاهاش خوشمزه بود و راضی بودیم. به شدت دلم می خواست بریم سینما که اصلا این چند وقت قسمت نشد.

آهان در مورد روز عشق بگم که امسال خودم به دوس جون پیشنهاد داده بودم کادو نخریم و یه شام با هم باشیم بعد چون اصولا ما هیچ سالی چیزهای ولنتاینی نمی خریم برا هم و دوس جون توقع کادو نداشت تصمیم داشتم با یه کادوی مختصر و بامزه غافلگیرش کنم.

اول از همه بردم دو تا از عکسهامون رو، روی تخته شاسی کوچیک چاپ کردم. بعدم مقادیری شکلات ، تخم مرغ شانسی!! ، یه افتر شیو، یک عدد تقویم کوچولو بانضمام جملاتی عشقولانه از خودم که تو بعضی از روزهاش یادداشت گذاشتم و یه سری خرده ریز دیگه خریدم. به جای پوشال هم توش پنبه های رنگی ریختم بعد چون کلا صبر و تحمل هم ندارم تا کادو آماده شد جاسازیش کردم تو ماشین و پیش بسوی دوس جون. اگه اشتباه نکنم روز 22 بهم*من بود و یه بارون سیل آسا هم میومد. دیگه رفتیم تو بلوچستان غذا سفارش دادیم و من جلوی در رستوران کادو رو تقدیمش کردم تازه قبلش هم یه بچه بحثی کرده بودیم. قیافه ی متعجب دوس جون دیدنی و خوردنی بود. با اینکه کلا چیزه خاصی هم نگرفته بودم بسیار خوشحال شد. عکس ها رو هم ته جعبه مخفی کرده بودم که با دیدن اونا هم کلی ذوق کرد. دوس جونی که کلا دوس نداره تو خیابون منو ب*بوسه، یه عالمه همونجا ما،* چ و مو*چ راه انداخت تازه یه ربع بعد یادش افتاده بود که ای وای حواسم نبود تو خیابونیم ها بعد هم قرار شد که ایشونم برای من ریمل و رژلب و از این قِسم هدایا بگیره که فعلا خبری ازش نشده.

اینم عکس جعبه هه در دو زاویه:

 

 

اینم بگم که مقادیری از شکلات ها رو هم خودم برداشتم که دوس جون یه وقت جوش نزنه

بعد دیگه بگم خدمتتون که از حدود 20 روز پیش یک عدد کار تئاتر به دوس جون پیشنهاد شد و از همون روز هم کلا دیگه حضور خارجی نداشت . یعنی از 9 صبح می رفت تمرین تاااااا دوازده شب. همین اواخر هم اجراشون شروع شد . تو اون دو سه هفته هم باز دوری، کار خودشو کرد و کلی دلتنگی داشتیم که از تبعاتش مهربونی غیر قابل وصف آقای دوس جون بود. یعنی در فرصت های کوتاهی که هم رو می دیدیم به حدی دوست داشتنی بود که نگو .

راستی فسقل خانم هم یک ماهی میشه که دستش رو میگیره به در و دیوار و یا کلا هر جا که بتونه و وایمیسه بعد دلتون نخواد شیطونه ها. یه لحظه آروم و قرار نداره این بچه. بعد من همه ش دارم فکر می کنم این پسر بود چی می شد ؟؟ دیگه د َ دَ و ما ما اینا هم یاد گرفته می گه.

از دفتر بگم که اگه یادتون باشه گفتم یه شرکتی اومد بهمون پیشنهاد همکاری داد (که از این شرکتای لیز*ینگ بود) و به قول خودشون قرار بود ماهی 200 تا کار بفرسته برامون. دقیقا هم نفهمیدیم به چه دلیل برای رئیس یه کادوی گروون هم فرستاد. هر سری هم  زنگ می زد که مشتری هامون از فلان روز میان . تااااا هفته ی پیش که رئیس همینطوری گفت بهشون یه زنگ بزن یه حالی بپرسیم که دیدیم هیچ کس جواب نمیده !! بعد از یه کم پیگیری دریافتیم که شرکتشون کلاهبردار بود و ظرف همین یه ماه یه عااااااالمه سر مردم کلاه گذاشته و در رفته!!!! وای یعنی دهن مون باز مونده بود هنوزم باورمون نمیشه. اینو گفتم که بگم اگه یه موقع خواستید لیزینگی ماشین بردارید حتما حتما از جایی بگیرید که معتبر باشه .

راستی بالاخره موهام رو رنگ کردم و تن قرمز رو با اون دردسرهاش بوسیدم گذاشتم کنار. دو هفته پیش جمعه رفتم رنگ مو بخرم. فروشنده قاطعانه بهم گفت موهات هنوز قرمزی داره و فقط رنگ های تیره می تونی بذاری. منم دلم می خواست حالا نه بلوند ولی یه رنگ روشن بذارم و اینگونه بود که ریموور به دست برگشتم خونه. هر چی زنگ زدم به دوستم که بیاد برام بذاره جواب نداد. منم انگار که آیه نازل شده باشه، همون لحظه می خواستم ریمووره رو بذارم. هیچی دیگه خودم دست به کار شدم و خیلی هم فی البداهه ریشه هام رو نذاشتم. دوستم رو هم بالاخره یافتم و پاشد اومد پیشم. استفاده از ریموور راحت تر از اونی بود که فکر می کردم فقط باید ریشه ها رو هم همزمان می ذاشتم که دوستم هم کلی بهم خندید سر این شیرین کاریم. هیچی دیگه دو باره پاشدیم رفتیم سراغ آقاهه و یه سری دیگه ریموور و رنگ موی تن بژ روشن خریدیم. یعنی وقتی دیگه رنگ رو موهام بود کله م داشت آتیش می گرفت و یه ربع بیشتر نتونستم تحملش کنم. در کل هم رنگش بد نشد البته اون نیست که می خواستم تو مایه های عسلی روشنه یه کم هم نارنجی داره ولی خب دیگه پایه ی موم روشنه و یکی دو هفته دیگه باز رنگ می کنم.

هیچی دیگه خانومه متخصص رنگ و مش هستم سوالی بود در خدمتتم

شلوغی بی پایان دفتر برای من خوب تموم شد چون هم دو تا مشتری ها شیرینی تپل دادن بهمون هم رئیس جان به همون مبلغ بهمون شرینی داد منم با نصف بیشترش رفتم اینو خریدم که البته بعدش یه کمی دلمو زد و پشیمون شدم (الان دوس جون منو می کشه )

 

راستی دیروز هم فاینال بود و باز هم تاپ شدم. اون دختره که گفته بودم عااالی حرف میزنه در کمال تعجب پایین ترین نمره شد. هر چی تو صحبت کردن خوبه ، رو ورقه خوب نیست. حالا من دقیقا برعکسم حرف زدنم خوب نیست ولی رو ورقه بسیار خوب نمره می گیرم. بچه های این ترممون به علاوه ی تیچر، همگی دوست داشتنی بودن. دیروز هم بعد از امتحان باهم رفتیم کافی شاپ و کلی حرف زدیم.

خب به آخر ساعت کاری نزدیک میشیم و کم کم باید جمع کنم که بریم منزل :)) مورد آخرم که یادمه بگم و برم. امسال قرار بود با دوس جون برنامه 4شنبه سوری داشته باشیم که این تئاتره براش جور شد از روز اول هی بهش گفتم ببین 4شنبه سوری برنامه دارید یا نه که اگه تو سر برنامه ای من با بچه ها مهمونی دخترونه بذارم. که خب نه اونا دقیق بهش می گفتن نه دوس جون خیلی مایل بود که من با دوستام برنامه بذارم. دیگه 5 شنبه رضایتش رو گرفتم و به بچه ها گفتم . (چون کلا 4 نفریم مهمه کیا هستن وگرنه نه که من تحفه باشم) حالا همین امروز دوس جون اعلام کرد که برنامه ندارن و این یعنی من باید دوستام رو بپیچونم حالا موندم چی بگم بهشون دیگه همینا دیگه.

قبل عید هم حتما باز می نویسم و تبریکاتم رو اون وقت اعلام میکنم.



تاریخ : یکشنبه 24 اسفند‌ماه سال 1393 | 02:44 ب.ظ | نویسنده : خانومه:) | نظرات (0)
آخ آخ آخ که من چقدر دلم می خواد بنویسم ولی کو وقت؟ یعنی همه ش درگیر الکی ام. تو دفتر که این چند وقت بازسازی و نقاشی داشتیم و بعدم به شدت خوردیم به شلوغی شب عید. از اون طرف هم دوستم که طلاق گرفته مامانش اینا تهران نیستن و مجبوره برای کارای دادکاهش تهران بمونه. دیگه اون بنده خدا یا پیش من بوده این چند وقت یا پایین خونه مرنوش اینا. از طرف دیگه هم که کارای دندونپرشکی م که نمی دونم چرا تمومی نداره.

چقدرررر این چند وقت پست تو ذهنم نوشتم ولی وقت نشده تایپ کنم :(((

آهان راستی دوس جون هم خدا رو شکر خوبه و خوبیم با هم.

در اولین فرصت میام از روز عشق و بقیه ی روزها ئ خاطره ها می نویسم البته اگه چیزی ش یادم مونده باشه...



تاریخ : دوشنبه 4 اسفند‌ماه سال 1393 | 02:46 ب.ظ | نویسنده : خانومه:) | نظرات (0)

   1    2    3    4    >>