X
تبلیغات
نماشا

منو حالا نوازش کن
اینجا خاطرات خصوصی و روزانه من و مرد مهربونم ثبت میشه 
قالب وبلاگ

واقعا حرف برای گفتن زیاد دارم. ولی اصلا دست و دلم به نوشتن نمیره. بلاگفای بیشعور حتی لینک وبلاگ دوستام رو هم خورده. میشه لطفا دوباره آدرس هاتون رو برام بذارید که لینک کنم؟ تازه یه سری لینک هم بود که من خواننده ی خاموششون بودم و دو سه تاشون تو ذهنم هستن فقط، اونا رو چطوری پیدا کنم؟ ... یه چند تا از پست هایی که بلاگفا خورده رو تونستم پیدا کنم ولی مطمئنم که کامل نیستن و کلی اون وسط مسط ها پست جا افتاده دارم.

اینجا هم هنوز یجوریه ، نامانوسه انگار اومدم یه جا مهمونی بعد جو صابخونه بودن گرفتم :(( انگار تو یه فضای خالی با خودم دارم صحبت میکنم... بگذریم...

گفته بودم که تو ماه رمضون کلاس زبانم رو فشرده ی سه هفته ای برداشتم که مثلا زود تموم شه و اذیت نشم. برخلاف توقعم خیلی سخت گذشت. چون ساعت 4.30 از خونه می اومدم بیرون و تا 8 کلاس بودم. طوری می رسیدم خونه که چند دقیقه بعدش افطار بود. قشنگ هم هر روز سر درد داشتم. تیچر مون خوب و دوست داشتنی و از معلم های قدیمی مون بود. چهارشنبه ی گذشته فاینال داشتم. بالاخره رکوردم شکست و بعد از 13 ترم تاپ بودن این ترم دوم شدم. روز اول خیلی حالم گرفته بود ولی بعد یه کمی به خودم دلداری دادم و سعی کردم از موضوع بگذرم. تو ماه رمضون سه بار دوس جون رو دیدم. یه بار که بعد از کلاس اومد پیشم دوشنبه اول تیر. رفتیم سمت گیشا و بعد از کلی مراسم "کجا بریم؟ چی بخوریم" تصمیم گرفتیم حلیم بخوریم. دوس جون خان هم زحمت کشید نون تازه و پنیر خامه ای هم گرفت و جاتون خالی افطاری بسیار خوشمزه ای نوش جان کردیم. از اونجا که من مثل بقیه روز ها سردرد داشتم دوس جون هرکاری از دستش برمیومد انجام داد که سرم بهتر شه و در کمال تعجب باید بگم که تاثیر داشت

دیگه ندیدمش تا دوشنبه ی بعدش که اومدم خونه بعد از افطار دیدم ساعت 9 هست و میشه در حد یه دیدار کوچیک همدیگرو ببینیم. دو عدد هایپ خوردیم و باز سردرد من توسط دوس جون خوب شد.

5 شنبه ی پیش هم من به شدت هوس پیتزا کرده بودم. به دوس جون گفتم من یه افطار مختصر می کنم بعد بریم شام بخوریم. دوس جون مهربونم هم پیشنهاد داد برام چایی و نون پنیر میاره. یعنی خوشمزه تر از اون لقمه ای که دوس جون از خونه گرفته بود و خیلی مرتب و بهداشتی برام آورده بود، وجود نداره. خیلی به دهنم مزه داد. بعد هم رفتیم رستوران ناخدا تو مرزداران که خیلی تعریفش رو شنیده بودم یه بار هم با یلدا ساندویچش رو خورده بودیم. پیتزاش خیلی معمولی بود ولی سایزش خیلی بزرگ بود. به اندازه ای که منو دوس جون با هم موفق شدیم نصفش رو بخوریم و در حال ترکیدن صحنه رو ترک کردیم.

چند تا فیلم خوب هست که دوس دارم بینیم ولی تو ماه رمضون یه کمی سخته. آخرای این هفته هم ممکنه خاله پری قدم رنجه کنن و من از روزه معاف بشم. 

ریشه ی موهام به شدت در اومده بود و موهام سه رنگ شده بود. مش های جلوی سرم هم حسابی دلم رو زد. یک عدد رنگ شماره 7 با تن نسکافه ای گرفتم و پریشب پگاه بعد افطار اومد و زحمتش رو کشید برام. از نتیجه هم راضی ام با اینکه تیره شده ولی مش ها با تن بسیار خوشرنگی تقریبا یکی دو درجه روشن تر هستن و به نظر خودم خوب شده. حالا ببینیم بعد از شستن چه رنگی میشه.

فصل های سریال های مورد علاقه م کامل شده بودن. تو هفته ی پیش آخرین فصل سریال های اوریجینال، گیم آو ترونز، سوپرنچرال، ومپایر دایریز و گریز آناتومی رو سفارش دادم که برای بعد امتحان زبانم کلی خودکشی کنم. در کمال حیرت سفارش ها دقیقا یه روز بعد رسید. من شرمسارم که بگم ظرف کمتر از یه هفته اوریجینال ، ومپایر و گیم آو ترونز رو تموم کردم. تازه دو قسمت هم گریز آناتومی دیدم. به نظرتون من مرض سریالی داریم؟ البته که دارم چون در حالی که سه تا سریال ندیده دارم سریال بیگ بنگ تئوری رو هم گرفتم که به فهرست ندیده هام اضافه کنم. باشد که خدا شفام بده در این روزهای عزیز. و حالا نظرات کارشناسی م: گیم آو ترونز که تعریف نمی خواد محشره با اینکه با اعصاب آدم بازی میکنه. این فصل هم عااااالی بود فقط نمی دونم چرا مثل بقیه فصل ها 12 قسمتی نبود و در ده قسمت تموم شد. د ومپایر دایرز به شدت افت کرده یعنی اگه اون دو تا داداش دوست داشتنی سریال نبودن آدم اصلا رقبت نمی کرد ادامه ش بده. تو این فصل هم بالاخره نینا خدافظی کرد و فصل هفت که احتمالا آخرین فصله بدون شخصیت الینا هست.

د اوریجینالز هم که همون سریالیه که از ومپایر جدا شد و فصل دوش تموم شد به نظر من خییییییلی خوب داره پیش میره فقط امیدوارم فصل های بعد افت نکنه.

چقدر دلم می خواد از سه روز تعطیلی عید فطر یه استفاده ی خوب کنیم و برنامه های عالی داشته باشیم. ولی از اونجا که می دونم دل بستن به تعطیلی ها همیشه امید الکی بوده ، هیچ برنامه ی خاصی ندارم براش.

ترم بعدی زبان هم از اواسط مرداد شروع میشه و باز برمیگردیم در کنار دوستای خوب خودمون.

بچه ها تو این شب های عزیز به یاد ما هم باشید التماس دعای ویژه دارم.

الان هم یک عدد مشتری گل و بلبل اومد بریم که برسیم بهش.

[ یکشنبه 14 تیر‌ماه سال 1394 ] [ 09:22 ق.ظ ] [ خانومه:) ]

دوس جون عزیزم می دونم که اینجا رو کلا یادت رفته و بلاگفا هم رضایت نمیده درست شه با اینحال برای ثبت در خاطرات از همینجا تولدت رو تبریک میگم عشق مهربونم. ایشالا تولد 120 سالگیت رو جشن بگیری و همیشه و همیشه شاد و سلامت باشی و به تک تک آرزوهای ریز و درشتت برسی.

این هفته هر دومون حسابی شلوغ بودیم انقدری که من واقعا می ترسیدم وقت پیدا نکنیم برای تولد بریم بیرون. دیگه هر طوری بود جفت و جور کردیم که دیشب شام تولدش رو با هم بخوریم.

هفته ی پیش با حضور خود دوس جون کادوشون خریداری شده بود که هفته ی پیش رو تو یه پست دیگه می نویسم.

اینترنتی دو تا بلوز ست سفارش دادم با یه نوشته ی انگیلیسی که ایشالا هر وقت شد بریم آتلیه باهاشون عکس بگیریم. حالا بماند که سری اول تی شرت پسرونه سایزش بزرگ بود و مامان یکی از دوستام برش داشت و من دوباره سفارش دادم در حالی که اصلا امید نداشتم تا قبل تولد به دستم برسه ولی در کمال تعجب دیروز صبح رسید. 

روز قبلش هم کیک به دست کلی تو خیابونا چرخیدم تا یه کافه رستوران خوب پیدا کنم آخر هم جای به درد بخوری نیافتم و تصمیم گرفتم برم یه رستوران که سره فاطمیه. داشتم از خیابون رد میشدم که یه آقایی تبلیغ یه رستوران رو داد دستم بین خ 4 و 6 یوسف آباد. تبلیغه جالب به نظر میومد منم مسیر رو عوض کردم به سمت اونجا. الحق که بسیار جای شیک و خوبی بود و همون یکشنبه هم افتتاح شده بود. دیگه کیک رو دادم و برگشتم.

دیروز هم دوس جون ساعت 7.30 رسید دم کلاس . یه ربع زودتر اجازه گرفتم و اومدم پیش دوس جون. اول رفتیم تو ماشین تا یه کم گشنه مون شه برای شام. همونجا هم تی شرت ها رو بهش دادم. خوشش اومد ولی نه اونقدری که فکر میکردم. بعد هم برای انتخاب رستوران یه زمزمه هایی می کرد که من اصلا کوتاه نیومدم . بالاخره کشوندمش به رستوران مورد نظر. تا حالا ندیده بودم دوس جون از فضای داخلی و دکور جایی انقدر خوشش بیاد و تعریف کنه. همه ی کارکنان هم به شدت مودب و محترم بودن. جاتون خالی استیک سفارش دادیم. از قبل هم با زور و کتک به دوس جون تفهیم شده بود که مهمون من هستیم. یه سالاد به اسم بامبو هم به پیشنهاد خودشون برامون آوردن که طعمش جدید و تقریبا خوب بود. از بشقاب غذا نگم که چقدر تزیین جالبی داشت . با یه فلفل در حال سوختن آتیش گذاشته بودن وسط بشقاب. حالا هی من قند تو دلم آب میشد که عجب جایی اومدیم ها. غذاش هم خوشمزه و با حجم زیاد بود انقدری که برای اولین بار تو عمرم نتونستم بیشتر از نصف غذام رو بخورم.

حالا آقاهه هی از پشت اشاره می کرد که کیک رو بیارم منم با سر تایید می کردم ولی خبری از کیک نمی شد. دوس جون ازشون پرسید می تونیم سیگار بکشیم که گفتن بله مشکلی نیست . تا زیرسیگاری رو آوردن و دوس جون سیگار روشن کرد کیک ش هم رسید منم در حد یه دقیقه ازش فیلم گرفتم و اینجا واقعا و حسابی سورپرایز شد. بعد هم یک عدد شاخه گل رز سفید تزئین شده به قول خودشون از "طرف مدیریت" هدیه دادن.

بعد هم دوس جون شمع هاش رو فوت کرد و چند تا عکس گرفتیم. برای کارکنان کیک بریدیم و بهشون دادیم. خودمون با اینکه در حال انفجار بودیم از سیری ، یه برش کوچیک کیک خوردیم.  دیگه ساعت حدود 9.30 بود که پا شدیم و با کلی تشکرات ویژه اومدیم بیرون. بعد هم من دوس جون رو رسوندم و کلی مراسم ما*چ  بو*سه ی شب تولد رو اجرا کردیم.

دوس جون هم خیلی شیک اعلام کرد برنامه ی امروزش کنسل شده . یعنی می تونستیم امروز برنامه ی تولد بازی رو اجرا کنیم. حالا اشکال نداره امروز عصر رو هم با هم می گذرونیم.

ایشالا در اولین فرصت عکس کیک اینا و پست هفته ی پیش رو هم می نویسم.

[ سه‌شنبه 26 خرداد‌ماه سال 1394 ] [ 11:42 ق.ظ ] [ خانومه:) ]

آقا من هررررررررررر چی صبر کردم اون بلاگفا درست نشد که نشد. دیگه دوسش ندارم اونجا رو. فقط انتقال آرشیو داستان داره که ای کاش حل میشد و من کلا کوچ می کردم :(

حالا اینا رو ولش کن. چه شنبه ی دل انگیزی وقتی بعد از سه روز تعطیلی میای سر کار و رئیس خان تشریف نداره و اعلام میکنه نمیاد. درسته که الان در اوج داستان های اظهار نامه ی زهرماری هستیم و کلی مشتری و کار هم این چند وقت سرازیر شدن دفتر، با این حال این روز بی مشتری و رئیس رو قدر می دونیم و کلی حالشو می بریم.

یه تقویم کوچولو سر ولنتاین به دوس جون داده بودم. بعد این چند وقت که وبلاگ نوشتن تعطیل بود دوس جون بصورت خودجوش یه سری چیزا رو توش یاداشت کردن ولی از اونجایی که در این لحظه دوس جون در خواب ناز بسر میبره باید با یاری ذهن خودم بنویسم.

پنجشنبه 31 اردیبهشت ظهر بعد از نوشتن پست قبلی دوس جون زنگ زد که من بیرونم و اگه دوس داری بیام سمت تو که ببینیم همو. منم در جا قبول کردم. رفتم خونه ماشین بردارم که دیدم هی وای ماشین پنچره. زنگ زدم به بابام که زود بیا من ماشینتو ببرم. دوس جون طفلی هم تو آفتاب وایساده بود شرشر عرق می ریخت تا من برسم. ولی با روی خوش از خانومش استقبال کرد رفتیم سمت گیشا که اول نهار رو بزنیم بر بدن. یه رستوران قدیمی سر گیشا بود که به پشنهاد دوس جون رفتیم اونجا بصرف چلو کباب . غذاش بدک نبود ولی انقدری هم خوب نبود که باز بریم. بعد هم رفتیم پاساژ به دنبال لباس که خدا رو شکر هر چی پسندیدم مغازه ش بسته بود. یک عدد اسباب بازی هلو کیتی از طرف مادربزرگم برای فسقل خریدم و برگشتیم خونه. عصر هم بابای فسقل ، فسقل رو آورد خونه ی ما که به کارهاشون برسن. من تا جایی که میشد چلوندمش . لامصب با اون دو تا دندون پایینش  به شدت خوردنی شده.

جمعه هم که تولد فسقلِ عمه بود و از یه سری رفتار ها و کارها اگه فاکتور بگیریم خوب بود و خوش گذشت. البته که خودش درکی از تولد و کیک و شمع نداشت فقط با کوچکترین صدای آهنگی برامون دست می زد و حرکات موزون انجام میداد. راستی یک عدد شلوار کوتاه کرم و شومیز سفید پوشیدم و خیلی هم از تیپم راضی بودم.

شنبه 2 خرداد رفتم بیمارستان میلاد برای پر کردن دندون. دوس جون هم خودش رو رسوند که تنهایی حوصله م سر نره. اون روز خدا رو شکر خلوت بود و یه ساعته کارمون تموم شد و اینطوری بود که این پرونده ی دندونپزشکی که از پارسال در جریان بود بالاخره تموم شد. 

یکشنبه ش با دوس جون رفتیم فیلم نهنگ عنبر که عاااااالی بود. یه فیلم سرگرم کننده و خنده دار محشر. تنها اشکالش این بود که نیمه ی دوم فیلم یه کم افت کرد و شبیه فیلم فارسی شد ولی بازم می گم در کل خیلی خوب بود و ما رو به شدت خندوند. تازه دوس جون اصرار داره که یه بار دیگه هم بریم.

دوشنبه ش یادمه با مقادیری کل کل نرفتیم بیرون. دوس جون یه جا کار داشت و قرار شد برگشت قرار بذاریم بعد دقیقا ساعت 8.15 زنگ زده که من مجتمعم پاشو بیا. منم لجم گرفت که چرا زودتر خبر نداده لذا با دلخوری قهر کردیم و نرفتیم بیرون.

سه شنبه رو یادمه رفتیم بیرون که جزئیاتش متعاقبا بعد از پرسش از دوس جون اعلام میشه.

از همین جا  5 شنبه ی پیش تا دیروز رو هفته ی خوارکی و رستوران نام گذاری می کنم از بس که هی بیرون غذا خوردم. الان هم کلی بابتش عذاب وجدان دارم  5 شنبه 7 خرداد رفتم پیش یلدا یکی دو ساعت خونه شون بودیم بعد هم رفتیم یه رستوران تو مرزداران و جاتون خالی ژامبون تنوری و سیب زمینی زدیم بر بدن که خیلی هم خوب بود. می خوام یه بار دوس جون رو ببرم اونجا.

جمعه از صبح پای زبان خوندن بودم تا عصر که دخترا زنگ زدن که بریم خونه ی هیلدا اینا. اونجا هم انقدر همه گشنمه گشنمه راه انداختن که پاشدیم رفتیم رستوران آواچی (یا شایدم آپاچی) من و پگاه بصورت کاملا رژیمی فیله سوخاری گرفتیم و با هم نصف کردیم.

شنبه هم روز امتحان بود که به طرز وحشتناکی سخت بود. مدل سوال ها هم عوض شده بود. فکر کنین قسمت لیسنینگ که همیشه ترو فالس بود ، اینجوری شده بود که هر سوالش جای خالی داشت و باید با سه تا کلمه پر می شد. بعد من از کتاب عکس گرفته بودم که تقلب کنم. بعد دلتون نخواد اون دو تا سوالی که جوابش رو نمی دونستم بع حدی سخت بود که حتی از رو کتاب هم نفهمیدم چی میشه :))) تیچر هم اومد پیشم یواشکی گفت تاپ میشی خودتو اذیت نکن.

بعد امتحان با دخترا رفتیم کافی شاپ و فرداش هم نمره ها اومد که من با 88 تاپ شدم و برای اولین بار نمره م زیر 90 شد. خدا رحم کنه به ترم های بعد.

یکشنبه من از رستوران نزدیک گلها دو عدد چیزبرگر گرفتم و رفتم پیش بسوی دوس جون. اون نامرد هم با اینکه می دونست دارم غذا می گیرم نهارش رو خورده بود. هیچی دیگه حسابی خوش به حال گربه های اون اطراف شد انقدر که من و دوس جون براشون غذا گذاشتیم. غذاش هم به خوبی دفعه ی پیش نبود و این شد آخرین باری که ازشون غذا گرفتم.

سه شنبه هم باز خونه ی هیلدا اینا بودیم از اول هم قرار گذاشته بودیم شام نخوریم ولی طافت نیاوردیم و زنگ زدیم از یه رستوران به اسم تری تو سهروردی پیتزا و ساندویچ گرفتیم که پیتزاش به شدت توصیه میشه.

چهارشنبه عصر با دوس جون رفتیم سینما فیلم در دنیای تو ساعت چند است. تصویر فیلم به شدت تار بود که احتمالا مشکل از سینما بود. خود فیلم هم یه ریتم وحشتناک کند داشت به حدی که یه ساعتش رو بیشتر ندیدیم و اومدیم بیرون. از اونجا رفتیم پاساژ لاله که یه چرخی بزنیم. بله دیگه رفتن همانا و خرید کردن همانا. من صاحب یک عدد مانتوی طرح جین جینگیل مستون شدم که خیلی هم دوسش دارم. می خواستیم از سر پاساژ خوراکی های وسوسه انگیز بخریم که یه خانم مسن به شدت خوشگل و جینگول پینگول اومد ازمون پرسید اینا چنده؟ ما هم بهش قیمت خوارکی ها رو گفتیم. کلی دوس جون رو دعوا کرد که چرا پولتو میریزی دور دست خانومتو بگیر ببر رستوران غذای درست حسابی بخورید به جای این آت و آشغالا. ما هم خنده مون گرفته بود و رومون نمیشه بگیم نه. آخر هم دست من و دوس جون رو گرفت و تا خیابون هدایتمون کرد که یه وقت گولش نزنیم برگردیم. یعنی عالی بود خانومه.

رفتیم مجتمع دوس جون اینا و آب پرتقال و آب طالبی خوردیم.  یه کمی هم اونجا نشستیم تا نزدیکه ده که من برگشتم خونه.

5 شنبه هم فسقل اینا مهمونمون بودن. از اون روزایی بود که فسقل از اول تا آخر چسبیده بود به من ( البته که روزهایی هم هستن که یه ثانیه هم نمی ذاره بغلش کنم سرتق خانوم) منم کلی قند تو دلم آب میشد.

و بالاخره دیروز که باز هم در جوار هیلدا و دیگر دوستان گذشت. یکی دیگه از بچه ها ماشین آورده بود که خیلی هم بابت این قضیه به من خوش گذشت. چون چه با دوس جون چه با بقیه دوستام همیشه من طفلی رانندگی میکنم. یه کم تو خیابونا چرخیدیم و در آخر رفتیم پیتزا شب که تو پارک اندیشه س و جاتون خالی پاستا خوردیم. قشنگ از هقته ی پیش تا دیروز من یک کیلو چاق شدم :((( که حقمه از بس که بیرون غذا خوردم.

یه عالمه حرفت دیگه هم برای گفتن داشتم که بماند برای بعد . به میزان کافی طویل شد این پست :)

[ شنبه 16 خرداد‌ماه سال 1394 ] [ 12:13 ب.ظ ] [ خانومه:) ]

یعنی ابر و باد و مه و خورشید  فلک در کارآند که نشه من بنویسم. این چند وقت که خیلی دلم می خواست بنویسم بلاگفا خان مشکلات داشت که البته هنوزم داره و من اینا رو 31 اردیبهشت دارم می نویسم که هر وقت درست شد بذارم تو وبلاگ.

خب شما ها خوبید ؟ چه خبرا؟ خیلی دلم تنگ شده براتون . امروز فسقل خانم ما یک ساله میشه . سال بی نظیری در کنارش داشتیم با خنده هاش خندیدیم و با گریه هاش گریه کردیم و از لحظه لحظه ی بودن لذت بردیم. خوشگل عمه، الهی که من فدای اون قدت (که روز به روز داره بلندتر میشه) بشم از ته دلم دعا میکنم همیشه خنده رو لبات باشه و زندگی بطرز شگفت انگیزی بر وفق مرادت باشه. مامان باباش فردا براش تولد گرفتن و منم براش یک عدد بلز خریدم .

از فسقل خانم که بگذریم این مدت عصرهای خیلی خیلی شلوغی داشتم که تا جایی که ذهن مبارک اجازه بده تعریف میکنم براتون. جمعه 18 اردیبهشت از معدود جمعه هایی بود که فسقل اینا خونمون نبودن منم از صبح به دوس جون اسمس دادم که یه برنامه برای امروزمون بذاریم لطفا زود بیدار شو. اگه فکر کردین دوس جون کوچیکترین اهمیتی به مسیج من داد کاملا در اشتباهین چون تا نزدیک 5 خواب بود. بعد هم من به طرز وحشتناکی در قهرو لج بسر میبردم. پس جای خاصی نرفتیم و مثل همیشه موندیم تو مجتمع شون در حالی که من به شدت تو قیاافه بودم. کلا روز خوبی نبود. البته شبش وقتی خاله پری برای اولین بار تو عمرم 2 روز زودتر از موعد اعلام حضور کرد فهمیدم چرا این مدلی بودم J  

شنبه 19  دوس جون برنامه نداشت و منم بلیط سینما پردیس زندگی گرفتم برای فیلم قصه ها . به دوس جون هم گفتم چیزی نخور من سر راه غذا می گیرم میام. یه پیتزا و همبرگر از یه رستوران جدید گرفتم و پیش بسوی دوس جون. چون دیرمون شده بود گفتیم بریم سمت بلوار اباذر اونجا غذامون رو بخوریم. یعنی بوی غذا دیوونه مون کرد تا برسیم. بعد یه چیز جالب این که تو خیابون سینما یه عالمه دخترای 17/18 ساله در حال قدم زدن بودن و یه عالمه هم ماشین به دنیال اینا بود که ات*و بزنن. یکی شون هم دقیقا بغل ماشین ما بود که پلیس موتوری رسید به دخترا گفت مزاحمتون شدن ؟ دخترا هم گفتن نه. پلیسه به ما نگاه کرد خندید سرشو تکون داد رفت. بعد دخترا مهلت ندادن یارو دو متر دور شه، پریدن سوار ماشین پسرا شدن.

غذامون رو تموم کردیم و رفتیم تو پاساژ. آقا ما از فیلم به شددددددت خوشمون اومد. از این فیلما بود که آدم اصلا یادش می رفت ساعت رو نگاه کنه. داستانش هم در مورد عاقبت شخصیت فیلم های قبلی خانم کارگردان مثل زیرپوست شهر، نرگس، خون بازی ، روسری آبی و ... بود. خلاصه که از دستش ندید. بعد از فیلم هم یه چرخی تو پاساژ زدیم. می خوام برای تولد دوس جون به درخواست خودش موزر بخریم. یکم مدل های مختلف دیدیم و برگشتیم خونه.

سه شنبه ی اون هفته هم رفتیم خرید و یه عالمه کادو خریدیم. 15 تولد برادرم و 25 تولد بابایی م بود. برای داداشم عطر از طرف مامانم و ست افترشیو ، کف ریش و مام از طرف خودم گرفتم. یه ادکلن هم برای تولد بابایی م بعد هم کادوی تولد فسقل خانم رو گرفتم. دیگه دلم برای خودم سوخت که انقدر باید کادو بخرم لذا یک عدد مانتوی تابستونی مشکی و یک شال سفید و رنگی بامزه هم برای خودم خریدم J)

4شنبه 23 اردیبهشت فسقل خانم رو گذاشته بودن خونه ی ما. عصر هم مامان باباش و مادربزرگم اومدن که شام بمونن. منم اون وسط مسطا پیچوندم یه سری به دوس جون زدم چون می دونستم تعطیلا ت آخر هفته کلا ممکنه شلوغ باشه سرش که حدسم هم درست بود.

پنج شنبه ی پیش مرنوش اطلاع داد که مامانش مجبور شده بره سفر و این طفلی چند روز تنهاس. 5شنبه با پگاه رفتیم و تا ساعت 11 پیشش بودیم. جمعه هم مامانم براش نهار داد و بازم تا آخر شب پیشش بودم. عصرش هم دوس جون زنگ زد که ما امشب برنامه مون دو سانس اجرا میشه واگه دوس داری برای سانس 7 بیا. حالا منم به هر کدوم از دوستام زنگ زدم نبودن. تنهایی هم سختم بود برم چون دوس جون که پشت صحنه هست و من مجبور بودم تو تماشاچی ها بشینم، تنهایی معذب می شدم. دیگه قرار شد یه روز دیگه بریم. بعد هم با مرنوش چند قسمت از گیم آو ترون رو دیدیم.

شنبه هم با دخترا نهار رفتیم رستوران شب که به خاطر داشتن بالکن بسیار مورد علاقه ی بچه هاس. سر راه هم زنگ خریدیم که هیلدا ریشه های قشنگ موهامو رنگ کنه. همگی با هم رفتیم پیش مرنوش و اونجا رو تبدیل کردیم به آرایشگاه . بعد از رنگ کردن هیلی گیر داد که رنگ موت خیلی خوب شده پاشو بر پودر دکلره بخر برات چند تا مش دربیارم J))) منم که منتظر در کسری از ثانیه پریدم وسایل لازم رو خریدم و برگشتم. دیگه دخترا سه تایی ری*دن تو کله ی من J)))) نه شوخی می کنم طفلی ها کلی زحمت کشیدن و منم از نتیجه راضی ام فقط بعضی جاهاش خیلی روشن شده که باید رنگ تیره بگیرم و یه کم رو اونا بذارم.

شب هم یک عدد کته ی شفته گذاشتیم و کباب سفارش دادیم که جاتون خالی عااااالی بود.

یکشنبه من وقت دندوپزشکی بیمارستان میلاد داشتم دوس جون هم می خواست بیاد که یه کمی دیر کرد منم ترسیدم دیر شه منتظر نشدم خودم رفتم. دلتون نخواد از 5.30 تا 9.40 اونجا بودم . دوس جون هم 7 اینطورا اومد که تنها نمونم. دو تا دندون پر کردم و یکی دیگه موند برای شنبه. نمی دونم چرا انقدر دندون های من زود خراب میشن L(

دوشنبه هم باز رفتم پیش مرنوش تا 8 اینطورا که مامانش رسید بالاخره.

سه شنبه هم که روز کنسرت امید حاجیلی بود و قرار بود با مری و پگاه و هیلدا و دوس جون بریم. من مری و دوس جون رو راس ساعت مقرر برداشتم و رفتم سر نیایش که پگاه و هیلدا رو بردارم که هردوشون نیم ساعت دیر کردن. فکر کنین کنسرت ساعت 6 بود بعد ما تا 5.50 منتظر اینا بودیم آخر هم هیلدا رسید و قرار شد پگاه خودش بره و اونجا ببینیمش. نمی دونید چقدر من اعصابم خورد شده بود و اصن فکر نمی کردم موفق شیم بریم. ولی خب خوش شانسی به دادمون رسید و کنسرت با یک ساعت تاخیر شروع شد و تا ما رسیدیم  تازه درها باز شد. کنسرت هم عااااااااااااالی بود. دخنرا نشسته بودن سمت راست من و بی اغراق تا دیروز گوش راست من از دست اینا سوت می کشید از بس جیغ زدن. دوس جون هم دلتون نخواد زیر اون یکی گوشم هی غر زد که سیستم صداشون خوب نیست و ما صدای خواننده رو واضح نمی شنویم که تا حدی هم راست می گفت طفلی. خلاصه که خیلی خیلی بهمون خوش گذشت. خیلی شخصیت جالبی داره این امید خان J یک عدد فیلم هم از حضار گرفت و تو اینستاگرم گذاشتJ)))

دیروز هم پاشدم رفتم یه تست پوستی دادم. حدود یه ساله یه لکه های روشنی رو بازوهام هست که دو تا دکتر هم رفتم خوب نشد . حالا این دکتر جدیده یه تست قارچ نوشته بود که دیروز انجام دادم و منفی بود.

تیچر این ترم مون گفتم یه آقای حدودا 40 ساله س، یعنی من هر چی از باحال بودن این بگم کم گفتم. اولا که تا جایی که بتونه شوخی شوخی تیکه بار خانم ها می کنه واز این زن ستیز هاست. نصف کلاس هم بازیه. فکر کن با 12 تا خانم گنده صندلی بازی میکنه J)) بعد من هر سری می بازم. دیگه اون سری برگشت گفت نه قبول نیست از قصد می بازی. منم نهایت تلاشم رو کردم که ثابت کنم از قصد نیست هیچی دیگه با باسن خوردم زمین J)))))))))) یعنی خندیدم ها آخر هم گفت خیلی ممنون فهمیدیم دست خودت نیست. خلاصه که کلاسش به شدت فانه و متاسفانه آخرین ترمش هست چون داره از ایران میره.

راستی گویا موسسه مون تخفیف تاپ شدن رو برداشته یعنی دیگه اینجانب انگیزه ی مالی ندارم برای تاپ شدن L(((((

دیگه همینا دیگه من برم خونه الان ساعت 12 روز 5شنبه س. ببینیم این بلاگفا کی افتخار میده که این پست آپ شه.

[ پنج‌شنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ] [ 10:24 ق.ظ ] [ خانومه:) ]

وااااای خدا باورم نمیشه امروز بالاخره سرم خلوت شد اصلا ممکن نیست بتونید شور و حال من تو این لحظه رو تصور کنید. البته نه که کلا بیکار باشم ها. تا حدود ساعت 12 کارهای معوقم رو انجام دادم و فقط یه کارم باقی موند که ارسال لیست ما*لیات بر حق*وق اینترنتی هست و دلتون نخواد یک سایت افتضاحی داره که نگو. الان هم هی داشتم براش تلاش می کردم ولی موفق نمی شم که فدای سرم.

وای که چقدر دلم برای تک تک تون تنگ شده بود. یعنی اولین بار بود تو این سال ها که حتی وقت نمی کردم وبلاگ های دوست داشتنی م رو بخونم.  گفتم از فرصت استفاده کنم بیام بنویسم بعدم برم که وبلاگ هاتون رو بجوم

واضح و مبرهنه که چیز خیلی خاصی از این روزا یادم نمونده. فقط کار و کار و کار. چیزایی که یادمه اینه که تو بهمن یه بار رفتیم رستوران ماچارتا نزدیک یوسف آباد که آدرسش یه کم پیچیده بود ولی غذاهاش خوشمزه بود و راضی بودیم. به شدت دلم می خواست بریم سینما که اصلا این چند وقت قسمت نشد.

آهان در مورد روز عشق بگم که امسال خودم به دوس جون پیشنهاد داده بودم کادو نخریم و یه شام با هم باشیم بعد چون اصولا ما هیچ سالی چیزهای ولنتاینی نمی خریم برا هم و دوس جون توقع کادو نداشت تصمیم داشتم با یه کادوی مختصر و بامزه غافلگیرش کنم.

اول از همه بردم دو تا از عکسهامون رو، روی تخته شاسی کوچیک چاپ کردم. بعدم مقادیری شکلات ، تخم مرغ شانسی!! ، یه افتر شیو، یک عدد تقویم کوچولو بانضمام جملاتی عشقولانه از خودم که تو بعضی از روزهاش یادداشت گذاشتم و یه سری خرده ریز دیگه خریدم. به جای پوشال هم توش پنبه های رنگی ریختم بعد چون کلا صبر و تحمل هم ندارم تا کادو آماده شد جاسازیش کردم تو ماشین و پیش بسوی دوس جون. اگه اشتباه نکنم روز 22 بهم*من بود و یه بارون سیل آسا هم میومد. دیگه رفتیم تو بلوچستان غذا سفارش دادیم و من جلوی در رستوران کادو رو تقدیمش کردم تازه قبلش هم یه بچه بحثی کرده بودیم. قیافه ی متعجب دوس جون دیدنی و خوردنی بود. با اینکه کلا چیزه خاصی هم نگرفته بودم بسیار خوشحال شد. عکس ها رو هم ته جعبه مخفی کرده بودم که با دیدن اونا هم کلی ذوق کرد. دوس جونی که کلا دوس نداره تو خیابون منو ب*بوسه، یه عالمه همونجا ما،* چ و مو*چ راه انداخت تازه یه ربع بعد یادش افتاده بود که ای وای حواسم نبود تو خیابونیم ها بعد هم قرار شد که ایشونم برای من ریمل و رژلب و از این قِسم هدایا بگیره که فعلا خبری ازش نشده.

اینم عکس جعبه هه در دو زاویه:

 

 

اینم بگم که مقادیری از شکلات ها رو هم خودم برداشتم که دوس جون یه وقت جوش نزنه

بعد دیگه بگم خدمتتون که از حدود 20 روز پیش یک عدد کار تئاتر به دوس جون پیشنهاد شد و از همون روز هم کلا دیگه حضور خارجی نداشت . یعنی از 9 صبح می رفت تمرین تاااااا دوازده شب. همین اواخر هم اجراشون شروع شد . تو اون دو سه هفته هم باز دوری، کار خودشو کرد و کلی دلتنگی داشتیم که از تبعاتش مهربونی غیر قابل وصف آقای دوس جون بود. یعنی در فرصت های کوتاهی که هم رو می دیدیم به حدی دوست داشتنی بود که نگو .

راستی فسقل خانم هم یک ماهی میشه که دستش رو میگیره به در و دیوار و یا کلا هر جا که بتونه و وایمیسه بعد دلتون نخواد شیطونه ها. یه لحظه آروم و قرار نداره این بچه. بعد من همه ش دارم فکر می کنم این پسر بود چی می شد ؟؟ دیگه د َ دَ و ما ما اینا هم یاد گرفته می گه.

از دفتر بگم که اگه یادتون باشه گفتم یه شرکتی اومد بهمون پیشنهاد همکاری داد (که از این شرکتای لیز*ینگ بود) و به قول خودشون قرار بود ماهی 200 تا کار بفرسته برامون. دقیقا هم نفهمیدیم به چه دلیل برای رئیس یه کادوی گروون هم فرستاد. هر سری هم  زنگ می زد که مشتری هامون از فلان روز میان . تااااا هفته ی پیش که رئیس همینطوری گفت بهشون یه زنگ بزن یه حالی بپرسیم که دیدیم هیچ کس جواب نمیده !! بعد از یه کم پیگیری دریافتیم که شرکتشون کلاهبردار بود و ظرف همین یه ماه یه عااااااالمه سر مردم کلاه گذاشته و در رفته!!!! وای یعنی دهن مون باز مونده بود هنوزم باورمون نمیشه. اینو گفتم که بگم اگه یه موقع خواستید لیزینگی ماشین بردارید حتما حتما از جایی بگیرید که معتبر باشه .

راستی بالاخره موهام رو رنگ کردم و تن قرمز رو با اون دردسرهاش بوسیدم گذاشتم کنار. دو هفته پیش جمعه رفتم رنگ مو بخرم. فروشنده قاطعانه بهم گفت موهات هنوز قرمزی داره و فقط رنگ های تیره می تونی بذاری. منم دلم می خواست حالا نه بلوند ولی یه رنگ روشن بذارم و اینگونه بود که ریموور به دست برگشتم خونه. هر چی زنگ زدم به دوستم که بیاد برام بذاره جواب نداد. منم انگار که آیه نازل شده باشه، همون لحظه می خواستم ریمووره رو بذارم. هیچی دیگه خودم دست به کار شدم و خیلی هم فی البداهه ریشه هام رو نذاشتم. دوستم رو هم بالاخره یافتم و پاشد اومد پیشم. استفاده از ریموور راحت تر از اونی بود که فکر می کردم فقط باید ریشه ها رو هم همزمان می ذاشتم که دوستم هم کلی بهم خندید سر این شیرین کاریم. هیچی دیگه دو باره پاشدیم رفتیم سراغ آقاهه و یه سری دیگه ریموور و رنگ موی تن بژ روشن خریدیم. یعنی وقتی دیگه رنگ رو موهام بود کله م داشت آتیش می گرفت و یه ربع بیشتر نتونستم تحملش کنم. در کل هم رنگش بد نشد البته اون نیست که می خواستم تو مایه های عسلی روشنه یه کم هم نارنجی داره ولی خب دیگه پایه ی موم روشنه و یکی دو هفته دیگه باز رنگ می کنم.

هیچی دیگه خانومه متخصص رنگ و مش هستم سوالی بود در خدمتتم

شلوغی بی پایان دفتر برای من خوب تموم شد چون هم دو تا مشتری ها شیرینی تپل دادن بهمون هم رئیس جان به همون مبلغ بهمون شرینی داد منم با نصف بیشترش رفتم اینو خریدم که البته بعدش یه کمی دلمو زد و پشیمون شدم (الان دوس جون منو می کشه )

 

راستی دیروز هم فاینال بود و باز هم تاپ شدم. اون دختره که گفته بودم عااالی حرف میزنه در کمال تعجب پایین ترین نمره شد. هر چی تو صحبت کردن خوبه ، رو ورقه خوب نیست. حالا من دقیقا برعکسم حرف زدنم خوب نیست ولی رو ورقه بسیار خوب نمره می گیرم. بچه های این ترممون به علاوه ی تیچر، همگی دوست داشتنی بودن. دیروز هم بعد از امتحان باهم رفتیم کافی شاپ و کلی حرف زدیم.

خب به آخر ساعت کاری نزدیک میشیم و کم کم باید جمع کنم که بریم منزل :)) مورد آخرم که یادمه بگم و برم. امسال قرار بود با دوس جون برنامه 4شنبه سوری داشته باشیم که این تئاتره براش جور شد از روز اول هی بهش گفتم ببین 4شنبه سوری برنامه دارید یا نه که اگه تو سر برنامه ای من با بچه ها مهمونی دخترونه بذارم. که خب نه اونا دقیق بهش می گفتن نه دوس جون خیلی مایل بود که من با دوستام برنامه بذارم. دیگه 5 شنبه رضایتش رو گرفتم و به بچه ها گفتم . (چون کلا 4 نفریم مهمه کیا هستن وگرنه نه که من تحفه باشم) حالا همین امروز دوس جون اعلام کرد که برنامه ندارن و این یعنی من باید دوستام رو بپیچونم حالا موندم چی بگم بهشون دیگه همینا دیگه.

قبل عید هم حتما باز می نویسم و تبریکاتم رو اون وقت اعلام میکنم.

[ یکشنبه 24 اسفند‌ماه سال 1393 ] [ 02:44 ب.ظ ] [ خانومه:) ]
آخ آخ آخ که من چقدر دلم می خواد بنویسم ولی کو وقت؟ یعنی همه ش درگیر الکی ام. تو دفتر که این چند وقت بازسازی و نقاشی داشتیم و بعدم به شدت خوردیم به شلوغی شب عید. از اون طرف هم دوستم که طلاق گرفته مامانش اینا تهران نیستن و مجبوره برای کارای دادکاهش تهران بمونه. دیگه اون بنده خدا یا پیش من بوده این چند وقت یا پایین خونه مرنوش اینا. از طرف دیگه هم که کارای دندونپرشکی م که نمی دونم چرا تمومی نداره.

چقدرررر این چند وقت پست تو ذهنم نوشتم ولی وقت نشده تایپ کنم :(((

آهان راستی دوس جون هم خدا رو شکر خوبه و خوبیم با هم.

در اولین فرصت میام از روز عشق و بقیه ی روزها ئ خاطره ها می نویسم البته اگه چیزی ش یادم مونده باشه...

[ دوشنبه 4 اسفند‌ماه سال 1393 ] [ 02:46 ب.ظ ] [ خانومه:) ]

سلام دوستای گل خوبید؟ ما هم خدا رو شکر خوبیم. امیدوارم صبح و هفته ی خوبی رو شروع کرده باشین. من قبلا صبح های شنبه که می اومدم سرکار یه عالمه ناراحت بودم که ای داد باز یه هفته ی کاری دیگه شروع شد . ولی جدیدا سعی می کنم با انرژی مثبت روز و هفته م رو شروع کنم و همین باعث میشه شنبه هم روز شیرینی از روزهای خدا باشه .

هفته ی پیش اکثر روزها خونه ی مرنوش اینا بودیم و بعد از مدت ها از جمعه ی پیش دوس جون رو ندیده بودم. تا روز چهارشنبه که با پگاه سر زدیم به مرنوش و بعدش زدیم بیرون که یه هوایی بخوریم. با اینکه ساعت حدود 9.30 بود یهو زنگ زدم به دوس جون که اگه حوصله داری یه سر بیایم پیشت که اونم قبول کرد. کلا 20 دقیقه با هم بودیم دوس جون هم برامون آلبالو خشک بسیار خوشمزه خرید.

آقا من بتازگی اینستاگرم باز کردم. بعد دوس جون یک عدد عکس دو نفری مربوط به تور یه روزه ای که سال 91 رفتیم شمال رو گذاشته بود. منم زیرش نوشته بودم "درسته خیلی غر زدی ولی قبول کن خوش گذشت" که عین واقعیت هم بود. 5شنبه ظهر زنگ زد که زشته اینو نوشتی من پاکش میکنم! آقا منو میگی انقدر بهم بخورد. کلی برنامه ریخته بودیم واسه عصر 5شنبه که انقدر حال من گرفته شده بود دلم می خواست اصلا نریم.

ولی خب رفتیم و به دوس جون گفتم دلخورم اونم یه جورایی قانعم کرد که منظورش چی بوده. منم یه عالمه خوراکی خریده بودم. یه عالمه خوردیم و تو سر و کله ی هم زدیم و خوش گذروندیم. بعد یه دختره س همسایه دوس جون اینا جدیدا هر سری می ریم تو مجتمع میاد قشنگ طول جایی که ما وایسادیم رو متر میکنه بعد هم خیلی شیک میره وایمیسه عقب ماشین و زل می زنه به ما  بعد این دو سری آخر منم مثل خودش زل زدم تا از رو رفت بالاخره ولی کارش خیلی عجیبه. بسیار هم دختر ساده و سرسنگینی به نظر میاد. بعد در ادامه باز دوس جون یه چیزی گفت که و من باز حالم گرفته شد و یه کمی اذیتش کردم تا حرصم خالی شه دیگه قبل از 10 برگشتم خونه به نیت فاطماگل.

دیروز هم که فسقل خانم خوردنی پیشمون. آقا این بچه ما رو صخره فرض میکنه چون به هر نحوی که بغلش کنیم از هر جای ممکن بالا میره عصری همه می خواستن برن ختم پدر مرنوش ، قرار شد منم برم که تو ماشین فسقل رو نگهدارم. چون از اول هم مرنوش گفته بود نمی تونه بره مسجد و ما هم اگه می تونیم به جای مسجد بریم پیش خودش. فسقل هم از اول تا آخر در آغوش عمه ش خوابید. قرار هم بود که تو خواب شیرش رو بدم بخوره که بلت نبودم و موفق نشدم از بس که بچه داری بلدم. بعد از مستفیض شدن از کلی ترافیک برگشتیم خونه و من رفتم پیش مرنوش دیگه موندم تا مهمون ها شون رسیدن که تنها نباشه.

حالا از موضوعات بی ربط بگم. اول اینکه من هر ماه سه گیگ نت دفتر رو شارژ می کنم بعد وقتی می خوام تمدیدش کنم دو و خورده ای مونده. در این حد کم مصرفیم. بعد تو این ماه به همکارم رمز نت رو دادم، دو هفته به تمدید مونده و ما تقریبا یه گیگ حجم داریم!!! بنده خدا اصلا دفتر هم نیست همه ش بیرونه ولی موندم چرا اینطوری داره مصرف میشه. اصلا حساب کتاب نداره. یا مثلا من و مامان تو خونه حدود ماهی 4 گیگ مصرف داشتیم. بعد یه بار 5 گیگ شارژ کردم 20 روز نشده تموم شد و مجبور شدم دو تا دیگه شارژ کنم!! می دونم خیلی موضوع چرتی بود ولی دوس داشتم در موردش بنویسم.

از سریال دکستر 5 قسمت مونده، درسته یه عالمه سریال دیگه دارم ولی دلم نمی خواد دکستر تموم شه و هی می خوام این 5 قسمت رو کش بدم. همیشه همینم برای شروع هر چیز جدیدی جون میکَنَم. دلم تنگ شده واسه بعد از ظهرای سریالیم بانضمام کلی خوراکی خوشمزه

هفته ی پیش یه شب خواب دیدم می خوام برم مشهد و بی نهایت تو خواب خوشحال بودم. حالا دارم برنامه می ریزم که اگه دوستام پایه باشن تو عید دو سه روز بریم مشهد. در جریان هستید که مشهد تنها جایی هست که مامان اینا و دوس جون باهاش اوکی اند

رئیس جان سر یه موضوع چرت با برادرش حرفش شده و این چند روز همه ش تلفنی با دیگر اعضا منزل در حال دعوا و گله گی کردنه. دلم برای جفت شون می سوزه هم برداره که سر یه انتقاد کوچیک اینطوری مورد غضب قرار گرفته و هم خود رئیس که فکر میکنه دستش بی نمکه.

تیچر این ترم زبان ایشون هستن و هنوزم به من لطف دارن . ولی به نسبت پارسال بسیار سخت گیر شده. ضمن اینکه یه استیودنت بسیار زرنگ دیگه هم داریم که احتمالا با وجود یشون دیگه باید تاپ شدن رو ببوسم بذارم کنار. البته از حق نگذریم از طرفی هم داشتن رقیب قوی خوبه و باعث میشه من با انگیزه بیشتری درس بخونم. 

خب همینجا اعلام میکنم از تن شرابی موهام خسته شدم و دو سه تا رنگ موی دیگه دلم رو برده و به تازگی هم فهمیدم که تن قرمز به این راحتیا نمیره. دارم لیمو درمانی می کنم موهامو که تا حد قرمزی مو رو می بره. ایشالا تا قبل عید بدون ریموور زدن بتونم رنگ موم رو عوض کنم

دیگه همینا دیگه

[ شنبه 11 بهمن‌ماه سال 1393 ] [ 02:48 ب.ظ ] [ خانومه:) ]

سلام دوستای مهربونم خوبید؟ من هم خدا رو شکر بد نیستم فقط در تعجبم از این سال 93 عجیب غریب که آدما انقدر فوت کردند. دیروز خبر فوت پدر دوست صمیمی م مرنوش رسید :((( یعنی این پنجمین نفر از دوستام هست که پدرش رو امسال از دست میده. دیگه از حال این دختر نگم که خودش هم مریضه و با گریه و زاری حال خودش بدتر میشه ... دیروز با بقیه بچه ها از ظهر پیشش بودیم تا شب. مراسم تشییع هم فردا هست تا خواهرش که ایران نیست، امشب برسه.

دوس جون طفلی هم تا شنید به شدت ناراحت شد. اون بنده خدا که کلی از دوستاش رو هم امسال از دست داد. نمی دونم... واقعا نمیشه گفت سال نحسه چون خودم هم اعتقاد ندارم به این حرفا ولی خیلیا ناگهانی از پیش مون رفتن امسال... یعنی هر کسی که من میشناسم یک عزیزی رو از دست داد

دیگه بگم که دوس جون هم این یه هفته ش چندان خوب نبود. اول که سرش خورد به در اتاق و به اندازه یه گردو ابروش باد کرده بود. یه روز هم با دوستش داشتن می رفتن جایی که تو اتوبان تصادف قطاری کرده بودن و وقتی عکس ماشین رو برام  فرستاد، من شوکه بودم که چقدر شانس آوردن که خدا رو شکر خودشون کاملا سالمن. بعدم که تمام هفته رو به شدت مریض بود و سرفه های بد می کرد.

امروز هم روز اول ترم جدید زبانه و من اصلا حال و حوصله ندارم. بعد کلاس هم سریع باید برم پیش مرنوش که تنها نمونه هر چند یه عاااالمه مهمون دارن ولی می دونم دوس داره دوستاش دور و برش باشن.

آهان دفتر هم کلی اوضاعش درهم برهمه. یه آقایی بصورت کاملا اتفاقی اومد تو دفتر و به رئیس پیشنهاد یه کار با حجم بسیار زیاد داد. (یه چیزی حدود سه برابر کار الان مون) البته که رئیس با سر قبول کرد. اونم در حالی که داره حساب کتاب میکنه که من و همکارم دو تایی کار انجام بدیم!! همینطوری هم که مرخصی درست حسابی نداشتیم دیگه وای به حال وقتی که کارمون چند برابر شه... حالا که یکی دو روزه فعلا خبری نشده ازش ولی من در کمال خودخواهی امیدوارم کاره اصلا جور نشه.

ببخشید که سر صبحی انقدر انرژی م بد بود. ایشالا که به زودی فقط و فقط از شادی و سلامتی بنویسم ...

[ دوشنبه 6 بهمن‌ماه سال 1393 ] [ 02:48 ب.ظ ] [ خانومه:) ]

روزها به سرعت برق و باد می گذره و تا چشم بهم می زنم می بینم کلی از تاریخ آخرین پستم گذشته. خدا رو صد هزار بار شکر که روزهامون آرومه این چند وقت هم هفته ای دو سه بار دوس جون رو دیدم.

اکثر مواقع هم جای خاصی نرفتیم و تو مجتمع دوس جون اینا بودیم. به جز 5 شنبه دو هفته پیش که رفتیم میلاد نور و یه کفش خریدیم بماند که من عاشق رنگ سبزش شدم و همونو گرفتیم بعد یه عالمه گشتیم که باهاش کیف ست کنم ولی چیزی پیدا نکردم آخر هم مجبور شدیم بریم عوض کنیم و مشکی ش رو بگیریم

دو بار با بچه ها شام رفتیم بیرون یه بار سیدنی یه بار هم که بالاخره قسمت شد رفتیم دکتر آرین. یعنی من انقدر که من از پیتزای این تعریف شنیده بودم از خودم تعریف نکرده بودن. البته چیزبرگرش رو قبلا خورده بودیم و انصافا خوب بود. پیتزاش هم خوب بود ولی نه به اندازه ی تعریف ها و قیمتش .

دیروز هم بعد از مدت ها (بیشتر از دو سال) یکی از دوستای قدیمی م رو دیدم و چند ساعتی باهم بودیم. از بس این دختر از همه چی ناراحته یه کم انرژی منفی ازش گرفتم. خدا رو شکر مشکل حادی نداره ها، همین دردسرهایی که اکثر دوستام با دوس جون هاشون دارن ولی خب حتی یه حرف مثبت هم ازش نشنیدم

از فسقل خانم هم نگم که واسه خودش دختری شده ، خوردنییییی. هفته ی پیش که انقدر من بغلش کرده بودم منو می دید دستش رو دراز می کرد که بغلش کنم. یعنی اگه ساکت نشسته بود واسه خودش بازی هم می کرد تا من می نشستم کنارش می زد زیر گریه که بغلش کنم بله می دونم خوب نیست بچه بغلی باشه ولی چه کنم که من بسیار بچه ندیده ام تازه به مامانم هم خیلی زیاد عکس العمل نشون میده. یعنی مامانم نگاش میکنه غش میکنه از خنده ولی از بابام خجالت میکشه و طفلی بابام هر نوع دلقک بازی هم براش دربیاره اصلا نمی خنده دخترمون نسبت به مردها خیلی خجالتیه

دیگه براتون بگم که دیروز امتحان آخر ترم زبانم بود و بازم تاپ شدم دوس جون هم قراره برام جایزه بخره

و مورد آخر هم اینکه با اینکه هنوز هییییچ اتفاق خاصی در مورد رسمی شدن مون نیفتاده ولی نمی دونم چرا این چند وقت من و حتی دوس جون هم بسیار امیدوار تریم و دلمون روشنه که به امید خدا خیلی بیشتر از اونی که فکر میکنیم به وصال نزدیک باشیم. میشه لطفا برای ما و این مورد خاص خیلی دعا کنید؟

[ یکشنبه 28 دی‌ماه سال 1393 ] [ 02:50 ب.ظ ] [ خانومه:) ]

خب به میمنت و مبارکی من 27 ساله شدم و خدا رو خیلی خیلی شکر که تولد خوب وشیرینی داشتم.

دوس جون عزیزم که 5 شنبه سر کار بود. ظهر رفتم دنبال مادربزرگم و در جا کادوی تولد رو نقدی باهام حساب کرد. عصر هم بعد از مدت ها یه برنامه با یلدا جانم ریختم. رفتیم سینما و یه فیلم ترسناک ایرانی به اسم روایت ناپدید شدن مریم دیدیم که در مورد جن و این صحبت ها بود و به اون صورت هم ترسناک نبود. من خیلی هم باورم نشد که واقعا مستند باشه و خدا رو شکر صحنه ای هم نداشت که خواب شب رو از منه ترسو بگیره. بعد فیلم هم کلی با یلدا در همین موارد حرف زدیم و من می رفتم که به مرز سکته و خیس کردن شلوار نزدیک بشم

یه کم مغازه دیدیم که یکی شون یه کاپشن بسیار خوشگل صورتی کم رنگ داشت. قیمتش هم 130 بود. واقعا دوسش داشتم ولی خب هرچی فکر میکنم می گم واسه سرکار خوب نیست چون هفته ای یه بار باید شسته شه. ولی اگه چیز دیگه ای پیدا نکنم میرم همونو می خرم و خودمو راحت میکنم. بعد هم رفتیم زغالی برگر یوسف آباد و دو عدد چیزبرگر زدیم بر بدن.

جمعه هم فسقل خانم خوردنی پیشمون بود که من در هر فرصتی یواشکی میبردم می چلوندمش ساعت دیواری اتاق من یه عروسک کوچولو داره که فسقل از وقتی سه ماهه بهش زل می زد این سری که قشنگ باهاش حرف میزد و براش می خندید و دل ما رو می برد. تازه یه اصواتی هم شبیه "ما ما" یا "ام ام" در میاره و من شدیدا اصرار دارم که عمه شو صدا میکنه   بابای عزیزم هم برامون کیک بی بی و پیتزا برای شام گرفت. یه دونه هم از این فشفشه ها برای روی کیک گرفته بود و که وقتی روشنش کردیم فسقل اول با چشمای گرد شده نگاش کرد و گویا یه کم ترسید بعد یه نگاه این ور اون ور کرد وقتی دید مامان باباش کنارشن و لازم نیست بترسه رفت که فشفشه رو بخوره بقیه اعضای خونه هم کادوشون رو نقدی حساب کردن . منم تصمیم گرفتم بارونی و احیانا کاپشن و یه دونه از این چیزا که می زنی به جای فندک ماشین و یو اس بی می خوره ( و منم آخر اسمشو یاد نگرفتم ) رو از همین پول ها بگیرم و با بودجه ی تعیینی دوس جون هم یه ربع سکه بگیرم.

دیروز هم دفتر بسیار خلوت بود و خر پر نمی زد و خیلی هم منو خوشحال کرد که لازم نیست در روز تولدم سگ دو بزنم. آقا همین جا یه آکولاد باز میکنم در مورد رئیس، دیروز اومد دفتر دیدم هم پاش لنگ می زنه و هم پیشونیش زخم شدیده و ورم کرده. با تمام اتفاقای بین مون خیلی دلم براش سوخت. تعریف کرد موقع ورزش پاش ضربه دیده و چند ساعت بعدم با صورت خورده زمین. بعد با خنده برگشت گفت نکنه شما نفرینم کرد چون هر چی فکر کردم دیدم با شما خیلی تندی کردم! منم گفتم نه چرا باید نفرین کنم؟ بعد از اون طرف هم یه کاری داشت که تا مرحله ی آخر رفته بود و 99 درصد قطعی بود ولی دیروز یهو گفته بودن باید یه پول تپل بده تا انجام بشه. اون هفته واقعا به ناحق و بدجوری دل منو شکست منم هی واسه تسکین به خودم می گفتم خدا جای حق نشسته و اشکال نداره . هیچی دیگه با این تفاسیر باید از من ترسید ضمن اینکه  خیلی براش ناراحت شدم و امیدوارم هم مشکلش حل بشه و هم خودش همیشه سلامت باشه. آکولاد بسته.

هیچی دیگه به خاطر خلوتی ساعت 2 دفتر رو بستیم و پیش بسوی کلاس زبان. جلسه ی قبل گفته بودم تولدم نزدیکه و تیچر هم گفته بود برامون کیک بیار. منم سر راه رفتم به جای کیک نون خامه ای گرفتم . تو کلاس سه تا از همکلاسی هام برام کادو آورده بودن که منو به طرز وحشتناکی خجالت زده کردن. و هی می گفتم  کاش اصلا نگفته بودم تولدمه اون خانمه که دوسش نداشتم هم برام یه بلوز خودش دوخته بود که از همه بیشتر باعث شرمندگی م شد که چرا قضاوت کرده بودم در موردش. باید سعی کنم هر کسی رو همون طور که هست بپذیرم و دوس داشته باشم. یک عدد لیوان پای سبز و یه ادکلن بسیار خوشبو هم کادوهای دیگه م بود. حالا تیچرمون هم گیر داده بود که چون شیرینی آوردی منم جلسه دیگه برات کادو میارم تا جایی که میشد گفتم تو رو خدا این کار رو نکنید. و واقعا دعا می کنم یادش بره. کادو گرفتن خیلی شیرینه ولی این که فکر می کنم ممکنه نتونم براشون جبران کنم خیلی ناراحت میشم...

این چند وقت انقدر من غذای بیرون خوردم که برای اولین بار تو عمرم اصلا دلم غذای بیرون نمی خواد و با اینکه کلی برنامه ریخته بودم که حتما شب تولد بریم خانه ی کوچک پاستا بخوریم، جداً رو مودش نبودم و به دوس جون گفتم رستوران رو بیخیال شیم. حتی کیک هم دلم نمی خواست یعنی به شیرینی های کلاس زبان هم لب نزدم که واسه من خیلی بعیده هیچی دیگه یه بعد از ظهر به غایت رویایی رو در کنار دوس جون عزیزم گذروندم. خدا رو شاکرم که اصلا لازم نیست با دوس جون جای خاصی بریم یا کار ویژه ای بکنیم. انقدر این بشر خوب و دوست داشتنیه که با صرف بودنش می تونه کلی لحظات دوست داشتنی و عاشقانه بهم هدیه بده. عاشقتم دوس جونم به خاطر دیروز خوبمون و به خاطر همه ی خوبی های دیگه ت 

یه مقدار خوراکی مثل هایپ ، چیپس و ماست ، ناچوی خوشمزه ، لواشک و آجیل هم خوردیم ولی زیر بار شام و کیک نرفتم. ایشالا یه روز دیگه میریم به صرف پاستا حدود ساعت 10 هم برگشتم خونه که فاطماگل ببینم.

و روز تولدم خدا رو شکر به خوبی و شادی سپری شد

امروز هم دفتر خلوتیم. این هم عکس همین الان. اصلا هم دلم نمیاد روز تولدم رو از تقویم بکنم چی میشه حالا به جای یه روز کل هفته سیزدهم باشه؟؟

راستی اینم عکس شب یلدای من در کنار دوس جون بود که به همین نحوی که مشاهده می کنید برگزار شد. دوس جون هم به خاطر خوردن انار منو دیوونه کرد از بس که می ترسید کثیف کاری کنم و اینکه آقا کیفیت دوربین گوشیم تو شب به طرز وحشتناکی خوبه

مرسی از تک تک شما دوستای گلم به خاطر تبریکاتون

[ شنبه 13 دی‌ماه سال 1393 ] [ 02:51 ب.ظ ] [ خانومه:) ]

   1    2    3    4    >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

آرشیو مطالب
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 3136

  • paper | جستوجوی فایل | بهاران دانلود